هيچ وقت نديدم همه چي كامل باشه! زندگي شده مثل ماه! نگاش مي كني يه قرص گرد و خوشگليه كه نگو! ولي خدا نكنه كه بخاي نزديكش بشي! سوراخ سوراخ و آبه گون ِ تمام تنش! از بس تير و تبر بهش زدن گذشت روزها و شبهاي عمر! اين مهمون ناخونده الان هفدهمين روزشه كه تو خونه منه! تازگي يه پاشو نمي تونه زمين بذاره! هرچي هم نگاش مي كنم چيزي دستگيرم نميشه! آخه بيشتر از اينكه حواسم به پاش باشه! به اينه كه از فرط پيزوري بودن يهوه زير دستم له نشه و نميره! بخدا فقط بال و پرشه كه گنده ش كرده والا كه اندازه يه بند انگشتم نيست تمام مغز و دست و پا و شكم و روده و قلب و شش و ناي و زبان و هر چيز ديگري كه تو اون بدن بي مو، مي تونه باشه! بابا يكمي بزرگ باش اين چه وضعشه آخه! حالا موندم ديگه نگه دارم يا ببرم از دم پنجره اتاق خواب به سمت حياط بگيرمش و پر بزنه بره رو اون درخت كاج بزرگ بشينه تا خودش بره دنبال سرنوشتش هرچه باداباد...