دور آبنمایی که فواره هاش خاموش و ساکتند نشستم. گاهی به خودم میگم برای اینکه از بودن در کنار درختان و آب و سرسبزی لذت ببری؛ نیازی نبود بری یه خونه کلنگی یا چاردیواری که چندتا درختم توشه بخری و واسه خودت مشغولیت درست کنی که کی بری آبشون بدی کی نری! خب چه فرقی میکنه اینجا که دوازده هکتار زیبایی کنار هم چیده شده بی آنکه تو ذره ای براش زحمت بکشی فقط کافیه بیای رو همین نیمکتی که الان نشستی بشینی و تماشا کنی! این حرفارو میگم و دوباره فراموش میکنم و به این فراست میفتم که بازم برم تو یه محیط روستایی خونه ای زمینی بخرم تا خلوت خودم رو داشته باشم! درست نمی دونم علتش حس مالکیت داشتنه یا هر چیز دیگری که در لایه های درونی مغزم جاخوش کرده و من اطلاعی ازش ندارم...