گاهی باید یکی را انتخاب کنی! از بین دو راه سخت و سخت تر! اینکه همین الان در پشت بام رهاش کنم بره پی سرنوشتش یا ببرم خونه پیش خودم مثل این بیست روز گذشته به مراقبت ازش ادامه بدم تا کم کم تمام تنش اسیر بیماری و ناتوانی بشه و بمیره! از وقتی از سرکار برگشتم دیگه اون بال و پر زدنها و تمنای غذایی که هر روز داشت رو ازش ندیدم! پاهاش یجوری ناراحتی پیدا کرده یه چیزی مثل کمبود ویتامین دی در ما آدمها که شل شدن استخوان رو در پی داره. برای همین هم برش داشتم آوردم گذاشتم جلو نور مستقیم آفتاب تا بلکه درمان بشه و اگه دلش خواست پر بزنه و بره پیش دوستان ِ آینده ش...فعلا نشستم و حواسم بهش هست تا ببینم چی پیش میاد...