کلاغها بیکارند و بیکارتر از آنها من که این وقت صبح به آوازشان گوش می دهم! شاید ایراد از پنجره است که خانه را دور از این چیزها نگه نمیدارد! سیاه جامه پوشان راه می روند و آواز می خوانند و شب و صبح و سحر فرقی برایشان ندارد! و من حیرت زده از حیرانی خویشم که به جای رویا این کابوس را برگزیده ام! ساعت از پنج گذشته بود که پلکم خیره به پنجره روشن خانه ماند و این نوشته پست نشد و اکنون انتقادم از کلاغها را فاش می گویم...