شنیسل مرغ روی میز بی مشتری خواهد ماند و این گناه آب دوغ خیاری است که شاید بی موقع خورده ام! برج میلاد در سمت شمال غربی در میان آسمانی گردوغبار گرفته سر بلند کرده است و صدای ژنراتور غرش کنان به گوش می رسد تا برق به همگان به مساوات برسد! به تازگی در اطراف اتوبان تهران قم سلولهای خورشیدی بسیاری کار گذاشته اند اما نمی دانم چرا کمک حال تابستانمان نشده است آنچه از آفتاب سوزان صحرا می گیرند! تسبیح کوچک عقیق سرخ را در دست دارم نه برای نمایش یا کاری از این دست بلکه یادگاری از سالهای دور و از یک دوست که می خواهم از لمس کردنش انرژی دوباره بگیرم...پشت میزم صندل قهوه ای چرمی به پا دارم و جورابی که رنگ آبی کله غازی دارد پوشیده ام‌. اشاره به این جزییات شاید از این بابت سودمند باشد که برخی بدانند شخصیت ماورایی پشت این وبلاگ و نوشته هایش نیست...