فریاد!
دلم برای خودم می سوزد برای تمام روزهایی که نشستم و انتظار کشیدم تا بهتر شود و نشد! برای آرزوهایم که کوچک بودند اما دور از دسترس! برای دستانم که بی رسیدن به آرزویی خشک شد و برای تمام سادگی هایم که گمان میکردم کسی در آسمان خانه دارد و صدای ما را میشنود اگر چیزی بخواهیم و بگوییم و نمی دانستم به جز هیچ نه در زمین و نه در آسمان چیزی نیست! اکنون رفته و دور شده اند و فریاد اگر اسب راهوار هم سوار شود به گرد پای آن روزهای برباد رفته ام نخواهد رسید...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۵ ساعت 6:2 توسط آقای ar.ja
|