نمی دانم چرا نمی توانم به سادگی از کنار قصه ای که از زبان آن پیرمرد هشتاد و اندی ساله شنیدم بگذرم! من اگر جای آن زن بیست و هشت ساله بودم ترجیح میدادم تنها بمانم تا ابد حتی اگر قحطی شوهر بوده باشد تا با مردی باشم که در تمام کارهایش نیاز به کمک و مراقبت دارد چه رسد به بستر و تخت خوابش! این را هم بگویم که قهرمان داستان ما ترک قوچان بود و همسفر جوانش را هم از همانجا به تهران کشانده بود آنهم با قطار و خودش تا رآهن رفته بود به استقبالش!