جنگل!
از بغض فروخفته اي كه ساعتها بي صدا و در سكوت؛ چهره شهر را در خاموشي و تيرگي فرو برده بود كاسته شد! دوباره مثل هميشه از بالاي برج ِ سوزني شكل ميلاد كه از ميانه ِ تهران سربرآورده است آبي كم رنگي شروع به خود نمايي كرده است! همين اندك باران هم غنيمت است در آخرين روزهاي پاييزي كه انتظاري جز خشكسالي از او نداريم! مشتاقم تن ِ خيس درختان را نظاره كنم در اين ساعت كه باران نم نم و ريز مي بارد بر بام خانه هايمان! اما به زودي روز ِ نيمه تاريك پاييزي در دست شبي سياه اسير خواهد شد و من از تماشا باز خواهم ماند پس چاره اي نيست جز اينكه در خيالم تصوير كنم زيباييهاي ساكنان ِ خوشبخت كوه و جنگل را...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۲ ساعت 16:6 توسط آقای ar.ja
|