مكان!
آسمون طوري گرفته كه هر آن احتمال بارش با قطرات درشت رو ميشه انتظار داشت! البته اين چيزيه كه فقط تو نگاه اول به نظر مياد! شايد اون بالاها با خداي آسمانها؛ زمين در حال راز و نياز عاشقانه اي است و بي آنكه اشك از چشمي كسي جاري شود؛ اين مجادله پايان پذيرد! هنوز از غرش و رعد و برق خبري نيست! همه چيز در سكوتي وهم انگيز فرو رفته است؛ زير ِ غباري از خاكستر پنهان است شعله هايي كه هر آن احتمال زبانه كشيدن دارند! من آرام پشت ميزم نشسته ام غرق در روياهاي دور و دراز هر روزه! باغي بزرگ را تصوير مي كنم كه از كنار رودخانه تا دامن ِ پر شيب كوهستان قد كشيده است بي هيچ عبوري كه سكوتش را بشكند. گاهي برگي از درختي فرو مي غلطد و بر زمين مي افتد و باران از ميان ِ شاخه هاي نيمه عريان بر سر و رويم مي ريزد و من در حسرت عمري كه دور از تو گذشت با آسمان ِ بالاي سرم همراه شده اند چشمانم...زندگي روزنه اي كور بود كه از پي اندك اميدي از نور روان شديم و در انتهاي راه اما بي هيچ حاصلي در دام شب گرفتارمان كرد...اين همه تلخي اگر تقصير زمان است يا مكان من نمي دانم...!