دیشب مستندی می دیدم بنام در ابتدای کویر، قصه مردی پا به سن گذاشته که به اعتبار قناتی کم جان شده درختان به و دیگر چیزها را کاشته بود اما در میانه تابستان از بی آبی به گریه افتاده با بغض و اشک از خدا التماس آب و باران داشت! من اگر بتوانم تمام آدمها و دستای رو به آسمان گرفته شان را ندید بگیرم چگونه از ناله و شیون های آن مرد می توانم چشم پوشی کنم که به هر دری زد برای زنده ماندن درختانش که به گفته او از فرزندانش بیشتر برایشان زحمت کشیده بود ولی فایده ای نداشت! از یخ و کاهی که زیر خاک و کنار جوانه ها دفن میکرد برای ماندگاری رطوبت تا بطری کارگذاشتن پای آن عطش زده ها و تیمار و غصه خوردن برای تشنه ماندنشان اما هیچ کدامشان راه به جایی نبرد و همچنان زمین و آسمان راه عناد پیمودند و باغ پیرمرد را یکسره به نابودی کشاندند! یاد باغ سنگی اطراف کرمان افتادم ناخودآگاه که صاحبش برای ناامیدی از خدا و باران بر شاخه های درختانش سنگ آویزان کرده بود و تن عریانشان را تا زنده بود تیمار میکرد! سرزمین بی رحمی داریم و خدایی بی رحم تر! آب اگر نباشد زندگی در هر شکل آن بی معنی و بیهوده می نماید و شاید روزی بلایی که بر سر آن باغها آمد در انتظار تمام هستی ما هم باشد در این دیار با این ابلهان حاکم و نادانهایی که بر سرنوشتمان سوارند....