امروزم در کوه گذشت، نه در مسیری عادی و هموار که در چالشی ترین راه ممکن قدم گذاشتم و با دست و پایی خراشیده از تماس با شاخه های درهم تنیده خارها و صخره های اره ای به خانه برگشتم! اما امتحانی شیرین و دلخواه بود برایم! آخر من از انجام کاری که بقیه آدمیان می کنند خوشحال نمی شوم! زیره کفشم کنده شد و فعلا باید به بایگانی کفش ها برود تا تعمیر شود. چشمه ها با وجود کم آبی و بی رمقی هنوز جاری و زنده اند و این مایه امیدواری است. چند آهو دیدم مادری با بچه های کوچکش که در استتار با صخره های زمینه به زحمت دیده می شدند کمی پایین تر از آنجا و در مسیر برگشت مخفی گاه سنگ چین شده شکارچی را تخریب کردم بلکه تلنگری به مغز پوسیده اش بخورد که دست از کشتن این موجودات بی آزار بردارد...