انگشتر!
جمهوری و پاساژ علاالدین با جمعیتی که از سر و کول هم بالا می روند و مغازه های یکی دو متری که حتی برای جا دادن ویترین هم فضا کم می آورند و در هر کدامشان چند نفر مشغول بکارند! از ریزترین قطعات گوشی تا بزرگترینش را اینجا می توان یافت، شرکتی، تقلبی یا فیک که از هر دو اینها فقط خودشان سر در می آورند و وجدان نداشته شان! چاره ای البته نیست به یکیشان باید اعتماد کرد و تعویض ال سی دی را به او سپرد هرچه باداباد! از اینجا که خلاص شوم حال و توانم اگر یاری کند سمت بازار و مولوی هم خواهم رفت! به یکی از عادتهای روزانه ام تبدیل شده است گویا سر زدن به بساط آن ساعت و انگشتر فروش کنار خیابانش و گذشتن از پیش چشمان دست فروشان آسمان جلش! تا چند سال قبل با هزینه تعویض تاچ گوشی به آسانی میشد پراید خرید اکنون اما جز خاطره ای غبار گرفته و دور دست به چیزی شبیه نیست این گذشته های نه چندان دوری که در این سرزمین برما سپری شد...