دو سه روزه حواسم به ماه هست! دیشب وقتی که از غرب به شرق آزادی در حال پیاده روی بودم به نظرم آمد که به تنهایی تمام عرض خیابان را پر کرده است با نوری که تقریبا زرد بود و امشب هم بالای میدان آرژانتین می درخشد و کمی سفیدتر شده است! قرار است تا دو ساعت دیگر کاملا سیاه شود اگر بخت دیدنش را داشته باشم! برای من قابل درک نیست چگونه بعضی اتفاقها می افتد و من از روی زمین چگونه می توانم همزمان که در حال چرخیدنم نظاره گر این رویدادها باشم! خوب است دیگر پیامبری چیزی نداریم تا از عمق نادانی اش آیه ای نازل کند و ذهن و دهانمان را یکجا ببندد! از خورشیدی که در چشمه ای سیاه و لجن گرفته فرو می رود در هر عصرگاه تا ماهی که به دلایل کاملا غیرعقلانی چهره در پرده فرو می برد! نبود آگاهی چه بلاهایی بر سر ما مردمان آورد که هنوز هم بعد از هزاره ها، این چنین تاوانش را پس می دهیم و باز کافی نیست...!