فرق!
امروز هم من در کنار درختان و رود کم جان شده ام! خبری از باران نیست و من هم امیدی به استجابت ندارم تا دعایی کنم! با خودم می گویم خدایی اگر هست لابد از من آگاه تر و داناتر و مهربان تر است پس نیازی به عجز و التماسم نیست اگر خواست خودش می بارد از ابرهای بی حاصلی که در آسمان شهر جولان می دهند و اگر هم نخواهد کاری نمی توان کرد! من باید به گردوهای کوچک آب بدهم امروز و نمی دانم چشمه در آن بالا هنوز جاری هست یا نه. معدود آدمهایی که در این گرمای طاقت فرسا در کوه هستند در حال برگشتند و من اما تازه بالا می روم! گاهی حس میکنم شباهت کمی به دیگران دارم گاهی هم گمانم بر این است که هیچ فرقی با آنها ندارم!
+ نوشته شده در یکشنبه دوم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 10:10 توسط آقای ar.ja
|