دیر پاشدم از خواب با اینکه به موقع و ساعت دوازده چشم از جهان ِ زندگان فرو بسته بودم! نزدیک ظهر صبحانه خوردم و راه افتادم به سمت کوه؛ اینبار در طالع و روز شمار حیاتم؛ اسم درکه را نوشته بودند! رفتم و آسوده خیال در کنار آتش خیره به آسمانی که از حرکت ایستاده بود نگریستم! شرابی که نباید می خوردم را خوردم و سیگاری پک زدم برخلاف میلم! اما خوش گذشت...حتم دارم اگر لب نرم تنی در همسایگی لبانم بود؛ جز اینکه در میان ِ لبانم بفشارم کار دیگری نداشتم...به هر حال امروز هم از آن ساعتهای خوش گذر عمر بود که گذشت و رفت...