خودمان!
دارم به ساعت ورزش سه روز در هفته ام نزديك ميشوم؛ خود ِ واداده و سهل انگارم ميگه بذارم و برم خونه بگيرم بخوابم! ولي اون يكي كه اسمش سخت كوش و بعدش احساس رضايت هست بهم ميگه كه برو يكمي به خودت زحمت و سختي بده دمبل و هالتر آهني رو جابجا كن تا حداقل براي چند ديقه در روز هم شده حس بهتر و زيباتري نسبت به جهان و هستي و زندگي پيدا كني! خب چاره اي ندارم جز اينكه جسم و روحم رو بسپرم دست ِ اين دومي تا بلكه از حسرت بيهودگي رهايي پيدا كنم! زندگي هميشه مثل يه رود و جوي روان نيست كه دستت رو ببري تو زلالي آب و سيب ِ خوشبختي رو شسته به دندان بگيري! زندگي گاهي مثل يه بركه و مردابي ميشه كه بوي تعفن گرفته و به ناچار بايد آنجا بنشيني و گمان كني كه كنار درياچه اي بكر در ميان ِ كوهستاني كه گذر هيچ بشري تا بحال به آن نيفتاده است نشسته اي و گاهي اگر تا اين اندازه بلد نباشي به خودت دروغ بگويي! به آني جانت را پاي صافي و سادگي ات گذاشته از اين دنيا رخت برخواهي بست! آري اگر فكر مي كني اين فقط ديگرانند كه بتو دورغ مي گويند بايد بداني كه همه ما آدمها گاهي پيش مياد كه به خودمون هم دروغ مي گوييم! ديگران كه جاي خود دارند...!