امروز چنان از دایره ِ تنگ ِ این جهانی ام بیرون رفته و دور شده بودم که گمان میکردم دیگر برنخواهم گشت! ابرها از حرکت ایستاده بودند! صخره و سنگ ها نرم و سبک همچون پر کاه می نمودند و من نه روی زمین سخت که بر بال ِ مواج ِ پرنده ای گویی در حرکت بودم! از این روزها کم در تمام عمر ما آدمها دیده می شود و من چندتایی را تا به حال دیده ام! دیر زمانی است که باور دارم زندگی این رفت و آمدهای روزانه از محل کار به خانه یا بر عکس نمی تواند باشد و باید روی دیگری هم از این سکه بتوان دید و این تکرار گاه به گاهی که تا به انتها در خاطرم خواهد ماند از همانهاست که انتظار دارم بعضی وقتها ببینم...