برنامه ِ باشگاهم سنگين تر شده و به جاي چهل دقيقه تا يك ساعتي كه قبلا صرف اين كار مي كردم حدود دو ساعت بايد وقت بذارم براش! و به خاطر همين هم روزهاي فردم رو به استراحت اختصاص دادم فقط و فقط سه روز در هفته مشغول تمرينم! در كل از خوابيدن روي مبل و به بطالت گذراندن عمر بهتره. اين شايد كامل ترين توصيفي باشه كه مي تونم از اين بخش از زندگيم ارايه بدم! گاهي البته به خودم ميگم كاش از اول ِ كار به جاي كوهنوردي و شنا؛ همين رشته رو با جديت دنبال مي كردم! كه اگر اينكارو كرده بودم الان از هر تار موم يك دختر ِ ناز آويزان بود! خب البته كوهنوردي واسه من مثل يه ورزش نيست! مثل يه تكيه گاهه؛ يه پناهه! و بيشتر و بهتر كه فكر مي كنم مي بينم اگرم برگردم عقب باز همون كارا رو مي كنم و از انتخابام راضي ام... لازمه اينم بگم كه كاش برخي كه بدون آدرس كامنت ميذارن دست از اينكارشون بردارن و بذارن آدم تو خلوت و برهوت ِ تنهاييش تنها بمونه! والا اين عبور گاه و بي گاه ِ و بي نام و نشان به چه درد مي خوره...