رویای کودکی

  • من غرق در رویای غریب و کودکانه ام بودم، که چون پروانه ای به نور رسیده، نشانی از خانه کوچک تورا در میان خانه های تاریک  این دنیا، کشف کردم، بال بسوی تو گشودم و لبریز از شوق دیدنت شدم. دیگر چیزی نمانده بود تا تورا در آغوش گرفته و با تو یکی شوم! دریغ که همان دم، زمین از عادت چرخش دیرینه اش بازماند و کار همیشه اش را رها کرد! از بلندترین پرتگاه ِ این منظومه سرگردان، خودش را به پایین پرتاب کرد! و من در تاریکترین سیاهچاله ِ کهکشان دفن شدم! دیگر نه نوری از خانه کوچک تو به چشمانم می رسد، نه حتی نشانه ای از این که کجا خانه داری! هیچ صدایی نمی شنوم، مگر هرازگاهی که بغضی راه گلویم را می بندد تا به این مانده در زنجیر، راه رها شدن را بیاموزد

با من باش

تو با من باش، اگر چه در پناه سنگ و صخره اي جايگاهم باشد! همانجا برايم همچون بهشت مي ماند! دور از تمام دنيا، غرق در دنياي زيباي خويشتنيم ما! به ستايش قطره هاي ناتمام آب مي نشينيم و درخت و سبزه را ميهمان سفره كوچك ِ خوشبختمان مي كنيم. شب از ستاره ها سرشار، روز از عبور گرم  ِ خورشيد، روشن. لبخند آب آهنگ ِ صبح را برايمان مي نوازد، با شعر و ترانه هاي فروريخته از دهان ِ گنجشكهاي كوچك، سفره ي صبحانه را گشوده در او طعمي از شيريني لبخند ِ تو را مي گذاريم. روز اينچنين آغاز مي شود در سرزمين ما! سبزه و گلها و درخت آرميده در كنار هم به شعف! و من از نگاه مست ِ تو سيراب و مدهوش مي شوم هربار كه تو پلك از هم مي گشايي و دوباره با رويش گلهاي تازه تر روي گونه ات، به هم مي رساني اش! هيچ صدايي از هيچ جا به گوش نمي رسد، جز آنكه دلخواه است و اغواگر!  اينجا فقط من و تو نيستيم كه آغوش مهر براي هم گشوده ايم! بوسه هم رنگ و طعم ديگري دارد، گويي نه همان است كه بارها و به تكرار پيش از اين انجامش داده ايم، در هر ذره از لبت، فرشته اي خفته را رقص كنان، بيدار كرده اي! تا در هماغوشي لبهايمان، بيشمار هديه و تحفه را پيشكش ثانيه هايي كنند كه بي نهايت، دوست ِ ديرين آنهاست! هر آن، هر دم، به درازاي يك روز، يك سال، تن ِ تو را جولانگاه سير و سفر روياگونه اي مي كند تا از روزنه كوچك دهان تو پنجره اي سازد براي نگريستن به درون خانه دلخواه تنت  

دریغ

"دریغ" را ای کاش پاک میکردی از تمام سطرهای نیم خوانده ی قصه ی بی حاصل ِ زندگی ام! تمام لحظه ها را در خود چونان سیاه چاله ای فرو بلعیده و سوزانده است! زندگی، تمام مسیر عبورش را، در ناکجاآباد سیرمیکند! در سرزمینی یخ زده و بی حاصل، بی هیچ امیدی به رسیدن آفتاب و بهار، همه روز و شب ها اسیر سرما و زمستان! در دریای یخ زده ای فروغلطیده، آهسته آهسته، بالا آمدن سیاهی را از انگشتان به سمت بالا می نگری! کاری از دستت ساخته نیست جز اینکه با چشمان باز، بی هیچ روزنی از نجات، نشسته و زودتر رسیدن سیاهی را به قلبت، تمنا کنی!

آرزوهاي كوچك و بزرگمان بي هيچ ترجيح و ترتيبي از هم، در برابر ديدگان ِ از شگفتي و حسرت گشوده ام، فسرده و فراموش شدند! هميشه حتي اگر براي رسيدن، تنها يك ثانيه زمان مي خواستم، يا اگر زمان عنصري بي معني برايم بود، باز هم فرقي در نتيجه نداشت! سهم من نرسيدن بود و بس! و البته بعد از اينكه زمانش گذشت و آن روز و آن آرزو، هر دو از صفحه تقويم زندگي ام جدا ميشد و چون برگ خشكيده اي در دست باد به دنياهاي فراموشي سفر مي كرد! نشستن و نكاه كردن با لبخند ِ تلخي از بلنداي امروز  ِ عمر، به ديروزي كه آرزوي كوچكم را بر باد داد، سهم من از قصه رسيدن و نرسيدن بود.

درخت خشكيده را بعد از عطشناكي داغ تابستان، كه جانش از لبه ديوار عمر، سرازير گشته و گريخته است! آب دادن وتيمار، به چه كار آيد؟ رسيدن به آرزوهاي آميخته به افسوس و رنج ما را مي ماند! چونان ماهي فرو رفته در اعماق را،  اكنون كه غرش طوفان و آرامش ساحل برايش منعايي ندارد. چه سود كه آسمان آبي است و دريا نت هاي  زيباي موسيقي را، هر دم بر سينه  آفتاب خورده  ساحل  مي نوازد...

چشمه اگر بود يا كه رود، نغمه شيريني يك ترانه، يا سرود، برباد داد و با باد رفت همه هرآنچه بود! با ديدگان گشوده، نظاره گر مرگ ِ خويشتنم، نه در حال زيستن! كه زيستن نه پركردن و خالي كردن انبان است از خوردني و نوشيدني! امان از بي دريغهاي اين همه دريغ! چشم ِ ديدن مشت ِ پُر نداشت، از سفره حيات، اين همسفر عمر كه با من سفر ميكند! رسيدن بعد از آنكه كاروان برخواسته و رفته است،  نه گرماي آتشي از او برجاست، نه اميد پيوستني در دل ِ ماست! همان بهتر كه تو اين گونه زيستن را "دريغ" بنامي اش،  اي دريغ!