"دریغ" را ای کاش پاک میکردی از تمام سطرهای نیم خوانده ی قصه ی بی حاصل ِ زندگی ام! تمام لحظه ها را در خود چونان سیاه چاله ای فرو بلعیده و سوزانده است! زندگی، تمام مسیر عبورش را، در ناکجاآباد سیرمیکند! در سرزمینی یخ زده و بی حاصل، بی هیچ امیدی به رسیدن آفتاب و بهار، همه روز و شب ها اسیر سرما و زمستان! در دریای یخ زده ای فروغلطیده، آهسته آهسته، بالا آمدن سیاهی را از انگشتان به سمت بالا می نگری! کاری از دستت ساخته نیست جز اینکه با چشمان باز، بی هیچ روزنی از نجات، نشسته و زودتر رسیدن سیاهی را به قلبت، تمنا کنی!
آرزوهاي كوچك و بزرگمان بي هيچ ترجيح و ترتيبي از هم، در برابر ديدگان ِ از شگفتي و حسرت گشوده ام، فسرده و فراموش شدند! هميشه حتي اگر براي رسيدن، تنها يك ثانيه زمان مي خواستم، يا اگر زمان عنصري بي معني برايم بود، باز هم فرقي در نتيجه نداشت! سهم من نرسيدن بود و بس! و البته بعد از اينكه زمانش گذشت و آن روز و آن آرزو، هر دو از صفحه تقويم زندگي ام جدا ميشد و چون برگ خشكيده اي در دست باد به دنياهاي فراموشي سفر مي كرد! نشستن و نكاه كردن با لبخند ِ تلخي از بلنداي امروز ِ عمر، به ديروزي كه آرزوي كوچكم را بر باد داد، سهم من از قصه رسيدن و نرسيدن بود.
درخت خشكيده را بعد از عطشناكي داغ تابستان، كه جانش از لبه ديوار عمر، سرازير گشته و گريخته است! آب دادن وتيمار، به چه كار آيد؟ رسيدن به آرزوهاي آميخته به افسوس و رنج ما را مي ماند! چونان ماهي فرو رفته در اعماق را، اكنون كه غرش طوفان و آرامش ساحل برايش منعايي ندارد. چه سود كه آسمان آبي است و دريا نت هاي زيباي موسيقي را، هر دم بر سينه آفتاب خورده ساحل مي نوازد...
چشمه اگر بود يا كه رود، نغمه شيريني يك ترانه، يا سرود، برباد داد و با باد رفت همه هرآنچه بود! با ديدگان گشوده، نظاره گر مرگ ِ خويشتنم، نه در حال زيستن! كه زيستن نه پركردن و خالي كردن انبان است از خوردني و نوشيدني! امان از بي دريغهاي اين همه دريغ! چشم ِ ديدن مشت ِ پُر نداشت، از سفره حيات، اين همسفر عمر كه با من سفر ميكند! رسيدن بعد از آنكه كاروان برخواسته و رفته است، نه گرماي آتشي از او برجاست، نه اميد پيوستني در دل ِ ماست! همان بهتر كه تو اين گونه زيستن را "دريغ" بنامي اش، اي دريغ!
+ نوشته شده در جمعه دهم بهمن ۱۳۹۹ ساعت 21:11 توسط آقای ar.ja
|