كلبه پيرمردها!

كلبه ي ساده  و زيبايي كه با چهار ستون چوبي در جلو و ديوارهاي جانبي سنگ چين شده اش؛ درست مثل آدمي كه نشسته و تكيه به كوه داده، در كنار چشمه ِ  آبي كه اكنون با كم رمق تر شدن اش؛ داخل لوله اي هدايت شده و از بالاي سنگي به بلنداي يك متر؛ به پايين مي ريزد؛ آرام و ساكت؛ بي آنكه خودنمايي كند!

 در سمت راست؛  در جايي كه شيب بسيار تند كوه؛ در كف دره؛ جاي خود را به اندك همواري مي دهد؛ بوته هاي تمشك فرصت سربرآوردن پيدا كرده و  خاك ِ زيرپايشان را؛ با تن ِ سبزشان؛ پوشانده اند! جوي آب باريكي در لابه لاي سنگ هاي كوچك و بزرگ؛ جاري است، در جايي از ميان ماسه ها، سر به پايين فروبرده و از ديده پنهان مي شود و دوباره كمي پايين تر با برخورد به بستر سنگي؛ سربلند كرده؛ با شر شر آرم اش؛ پا بر زمين مي گذارد! در چند متري اين جاري ِ كوچك؛ ديواري  از چينش سنگها؛ بر روي هم، شكل گرفته است! و سقفي از چوب و لوله هاي آهني و تورهاي سيمي، آسمان را از چشمان ِ زمين پنهان مي كند!  ديوار كلبه در قسمت ِ جلو؛ ارتفاع بيشتري دارد و با عقب تر رقتن در پاي كوه؛ كم قامت شده، با آن يكي مي شود. 

امشب، اينجا؛ با همين سادگي و دلخواهي اش؛ مامن من است. نشسته در زير نور آرام ِ ماه؛ سوسوي چراغهاي شهر را مي نگرم! برگهاي درختان؛ سايه هاي سياهشان را بر منطره اي كه اكنون در مقابلم ايستاده؛ ريخته اند! با شلوغي هر روزه كه در شهر دامن گير زندگيها شده است؛ اين لذت وصف نشدني اكنونم؛ در مواجهه با سكوت و تنهايي كلبه اي ساده و محقر؛ چندان غريب نمي نمايد.

بر باد رفته!

روی نیمکتي تنها نشسته؛ قطاری را انتظار میکشم که تو با آن خواهی آمد! دیر زمانی است که در میان ِ خاطرات ِ دور ِ من؛ گویی بالای ابرها و در میان ِ آسمانها؛ گم شده و از یادها؛  رفته ای! شاید جایی میان ِ کودکی هايمان! آرزوهاي عبث را دوست دارم! تو را كه نتوانستم داشته باشم! آنها را ولي مي توانم. نمي دانم زندگي ام؛ گذر هر روز و هر ساعتم؛ با اكنونم چه اندازه فرق داشت اگر و تنها اگر؛ تو؛  در كنارم بودي! به هر حال نشستن و انتظار كشيدن؛ جز انتظار گويا چيزي به بار نمي آورد! حتي اگر هزار سال به درازا بكشد! من براي آمدنت انتظار كشيدم و انتظار كشيدم؛ جز اين؛ هيچ كاري نكردم! و تو براي آمدن هيچ كاري نكردي؛ همانجا كه نشسته بودي ماندي؛ قدم از قدم؛ برنداشتي! و ما امروز اينجاييم! فرسنگها دور از آنچه كه آرزوي اش را داشتيم. 

عمر و جواني ام گذشت و برف ِ پيري؛ بر سر و رويم نشست! و تو هم چندان دور از من نيستي؛ در اين قافله! تمام ِ شهر خالي از آدم شد! از آنها كه مي شناختم؛ چند نفري بيشتر باقي نمانده است! زود است كه در اين آسياب نوبت من و تو خواهد شد! به گمانم؛ ما در دنياي ديگر هم؛ سرنوشتي بهتر از اين نخواهيم داشت و چيزي جز دوري نصيبمان نخواهد شد! نمي دانم آن "دوري و دوستي" كه مي گويند همين است يا نه! در اينكه من دوستت مي دارم؛ شكي ندارم؛ و هم از اين اطمينان دارم كه از تو دورم تا ابد! چنان دور كه هيچ فاصله اي با آن برابري نمي كند! حتي اگر به سال ِ نوري باشد! دلم نمي سوخت اگر در كهكشاني دور دست خانه ات بود! آخر نه اينكه با اين اوضاع گرانش و سياهچاله ها كه مي بينم؛ روزي همه آن كهكشان ها؛ در هم فروريخته يكي خواهند شد! اما من و تو با اين دوري كه از هم داريم؛ هرگز اميدي به رسيدنمان نيست!