بر باد رفته!
روی نیمکتي تنها نشسته؛ قطاری را انتظار میکشم که تو با آن خواهی آمد! دیر زمانی است که در میان ِ خاطرات ِ دور ِ من؛ گویی بالای ابرها و در میان ِ آسمانها؛ گم شده و از یادها؛ رفته ای! شاید جایی میان ِ کودکی هايمان! آرزوهاي عبث را دوست دارم! تو را كه نتوانستم داشته باشم! آنها را ولي مي توانم. نمي دانم زندگي ام؛ گذر هر روز و هر ساعتم؛ با اكنونم چه اندازه فرق داشت اگر و تنها اگر؛ تو؛ در كنارم بودي! به هر حال نشستن و انتظار كشيدن؛ جز انتظار گويا چيزي به بار نمي آورد! حتي اگر هزار سال به درازا بكشد! من براي آمدنت انتظار كشيدم و انتظار كشيدم؛ جز اين؛ هيچ كاري نكردم! و تو براي آمدن هيچ كاري نكردي؛ همانجا كه نشسته بودي ماندي؛ قدم از قدم؛ برنداشتي! و ما امروز اينجاييم! فرسنگها دور از آنچه كه آرزوي اش را داشتيم.
عمر و جواني ام گذشت و برف ِ پيري؛ بر سر و رويم نشست! و تو هم چندان دور از من نيستي؛ در اين قافله! تمام ِ شهر خالي از آدم شد! از آنها كه مي شناختم؛ چند نفري بيشتر باقي نمانده است! زود است كه در اين آسياب نوبت من و تو خواهد شد! به گمانم؛ ما در دنياي ديگر هم؛ سرنوشتي بهتر از اين نخواهيم داشت و چيزي جز دوري نصيبمان نخواهد شد! نمي دانم آن "دوري و دوستي" كه مي گويند همين است يا نه! در اينكه من دوستت مي دارم؛ شكي ندارم؛ و هم از اين اطمينان دارم كه از تو دورم تا ابد! چنان دور كه هيچ فاصله اي با آن برابري نمي كند! حتي اگر به سال ِ نوري باشد! دلم نمي سوخت اگر در كهكشاني دور دست خانه ات بود! آخر نه اينكه با اين اوضاع گرانش و سياهچاله ها كه مي بينم؛ روزي همه آن كهكشان ها؛ در هم فروريخته يكي خواهند شد! اما من و تو با اين دوري كه از هم داريم؛ هرگز اميدي به رسيدنمان نيست!