طبیعت

هر بار با اشتیاق ِ تمام؛ به دیدارش می شتابم! با هر که دوست شدم؛ جز چند جلسه ِ نخست؛ تازگی در او؛ در کلام اش؛ و نه در هیچ‌ چیز دیگرش؛ نیافتم! اما این یکی؛ به کلی با دیگران؛ متفاوت است! از هر سمت که به سوی اش بیایی! رنگ و بوی ویژه ای دارد! سبز اگر پوشیده! فقط یک رنگ؛ بر تن نکرده! خود ِ زندگی را در چشمانت ریخته است گویی! آبی اگر هست! همانی نیست که دیگر آبی ها هستند! انگار که دروازه های بی سقف برای تو گشوده اند! تا بال رویاهایت گسترده شوند در آنسوی زمانها! فراتر از هر حصاری که می شناسی!  

چگونه زیستن!

نمي دانم؛ آدمي؛ چطوري آفريده شد! از گرايش به تعالي ميمونها بود كه پا بر هستي گذاشت! يا از خوردن سيب توسط دو لجباز ِ حرف ِ خدا گوش نكن! به هر شكل كه باشد؛ از ديدن اينهمه خودشيفتگي؛ يا همان خودخواهي كه در درون او به وديعه؛ گذاشته شده؛ در شگفتم! پيش ترها باورم بر اين بود؛ تا روزي كه سرپا هستم؛ زندگي مي كنم و اگر سرنوشت جوري رقم بخورد كه از پا بيفتم؛ ديگر آخر ِ كار است و همانجا به هر شيوه ه اي كه در دسترس باشد به نفس كشيدنم پايان مي دهم! اما با صحنه هايي كه پيرامونم مي بينم هر روز بيشتر از قبل؛ پايه هاي اين اعتقادم سست تر مي شود! 

جوان تر هایی که به آسانی درمیگذرند! کهنسالان اما هر روز بر حرص و طمع ِ بیشتر ماندنشان افزوده می شود! به باریک ترین رشته از این ریسمان که عمر نام دارد! چنگ می زنند! با هر خفت و خواری هم که شده به زیستن که نه! به زنده بودن پا می فشارند!