مصیبت!

امسال بدترین و کثیف ترین سالی هست که تاکنون بر من گذشته است! نه تجربه عشقی داخل آسانسور نصیبم شده نه حتی در کوه با آهوی خوش بر و رویی آشنا شده ام. فقط از آسمان سنگ و تگرگ بوده که بر سرم باریده است! از آخرینهایش چندتایی را می گویم تا بدانید. راستی امروز رفتم شهریار تا درختای اون خونه کلنگی رو آب بدم. دیدم سرکوچمون دارن فیلم بازی میکنن و احتمالا یه سکانسی که مربوط به خونه حیاطی روستایی بود رو داشتند می گرفتند. چندتا انار رو درخت از دفعه قبل مونده بود الان که رفتم دیدم کاملا رسیده و چاک خوردن چیدمشون البته بازم چندتایی رو گذاشتم موندن. یه کار دیگه م که کردم این بود که شیلنگ رو از یکی دوجا سوراخ کردم یکیشو گذاشتم پای توت بزرگه یکیشم پای تنه انگور و انار بقیه رو هم ندیده گرفتم و یکمی آب رو براشون باز گذاشتم تا همیشه ازش سیراب بشن. تو‌ این فاصله که از شروع نوشتن تا الان که معطلتون کردم، سرچ کردم بازیگران بالای پنجاه سال و بعد از کلی بالا پایین کردن رسیدم به مختار سائقی یعنی همون آدمی که گفتم تو کوچمون داشت بازی میکرد من درختا رو آب دادنی! اینم اضافه کنم و بدونید که یادم نرفته ولی بازم نتونستم از مصیبتها و بلاهایی که سرم اومده بنویسم براتون شاید باید تعریف کنم اگه بتونید زنگ بزنید بهم.

فرق!

نمی دونم چرا کاله اسم بستنیاشو گذاشته فردو! اخیرا" طعم های قهوه و کدو و ارده شیره رو ازش خوردم البته هر سه تاشو نگرفتم پشت هم قورت بدم به ویژه که ظرفاش خیلی بزرگ بود و شاید به سیصد گرم هم می رسید. بلکه قضیه اینطوری بود که سرکارمون سفارش دادیم و هی به هم قرض دادیم از سهم خودمون. خواستم اینو بگم که این آخریه خیلی خوشمزه بود شایدم این دیدگاه منه بخاطر علاقه ای که به ارده و شیره دارم و در واقعیت اصلا هم چیز خاصی نبوده! هیچ وقت تا الان نفهمیدم چرا بویی که از قهوه و از دور به مشامت میخوره با چیزی که می خوری و تو دهنت حس میشه از زمین تا آسمان باهم فرق داره!

دور!

گاهی فکر میکنم پول پس انداز کردن در این زمان خاص مثل ذخیره کردن آب در‌ آب انباری است که به بستر شنی برخورد کرده باشه! هفت ماه قبل خانه ای که شرایط ایده آل برای من داشت هم محله و متراژ و امکاناتش، پنجاه تومن قیمت داشت الان اما کمتر از صدوبیست نیست! با هیچ تحلیلی جور در نمیاد این جهش در شرایطی که هیچ امنیتی برای هیچ سازه ای نمیتوان متصور شد! تنها خاصیت زیستن در زمانه ای که نامش با سرعت و پول و خواهشهای بی پایان گره خورده فقط دور شدن از آرزوهایمان بود که سالهای سال برای رسیدنشان چشم به در دوخته بودیم!

چشم!

رفتم هفت تیرو برگشتم. نارنگی خریدم اولین بار برای امسال. سیب هم میخام بگیرم و هنوز نگرفتم. در حالتی هستم که انرژی جنبشی ام نزدیک به صفره و بیشتر از هر زمان دیگری دچار سکون و انیرسی ام. ماه در سمت جنوب شرق و کمی مانده تا کاملا گرد شود شاید هم چند روزی از گرد و کامل بودنش گذشته است حالا که دومین روز از پاییز را ما پشت سر گذاشته ایم. گمان میکردم باران سختی باریدن بگیرد با ورود مهر که اینگونه نشد! تهران همچنان خشک مثل تابستان روزها را یکی یکی از سر می گذراند بی آنکه مهربانی آسمان را به چشم ببیند.