جرم!

رفتم خانه و‌ لباسمو عوض کردم بعد به یه علت مسخره ای برگشتم سرکارم، یه چیزی جا گذاشته بودم. برداشتم الان تو پارک ساعی ام. نشسته روی نیمکتی چوبی و سبز رنگ. زیر درختی که برگهایش تمام رنگ ها را در خود دارد! از گوگل پرسیدم گفت نامش پائولونیا یا درخت امپراطور هست. شاخه هایش همزمان از برگ‌ و خوشه هایی شبیه خوشه انگور پر شده است! نکته دیگری که دریافتم این است که کاشت این گونه پر مصرف از منابع آبی که در ایران کم و کمتر می شود هر روز، نه تنها ممنوع که جرم هم هست و چگونه میشود که در این پارک و جایی که متولی دولتی هم دارد خانه دارد او! آسمان بالای سرم آبی است با تکه های ابر سفید که هدیه هوای بارانی صبح است به ما.

قدیمی!

یکی میگفت پول بیشتر داشتن موجب خوشبختی نخواهد شد و به احتمال قوی آدم را بدبخت تر هم‌ می کند! در پس ذهنم و آن لایه های مخفی مانده از دسترس که جستجو می کنم در می یابم حق با او باید باشد یا اینکه باید خواست به جای این کلمه پول، روشن و واضح عدد و رقم اعلام کند تا بدانیم با خودمان چند چندیم! اخیرا از زبان یکی شنیدم که بالای هزار میلیارد داشتن پولداری حساب می شود و دارندگان زیر این مبلغ احتمالا در این طبقه جای نمی گیرند. ضمن قبول حقیقتی که در بخش اول این نوشته عنوان شد این آخرین تعریف را هم می پذیرم که با شرایط امروز و آرزوهای کوچک و بزرگی که ما آدمها با رسیدن به آنها خوشحالی و رضایت به سراغمان می آید، تعاریف تازه را به گمانم باید جایگزین باورهای قدیمی کنیم تا تصمیماتمان به واقعیت نزدیک تر باشد...

مسیر!

چای میخورم مدام و پی در پی. به ویژه اکنون که هم سرما خورده ام هم هوای بارانی و سرد شهر پشت پنجره منتظر است تا که هجوم بیاورد به تنم. روز آرامی را سپری کرده ام تا به این ساعت. صبح املتی که آبدارچی ساخته بود را خوردیم و مبلغی برایش به عنوان کادوی شناسنامه دار شدن بچه ای که به فرزندی پذیرفته، واریز کردیم. جو گیر شده یا خواست قلبی اش هست نمی دانم اما می گفت میخواهد دومی را هم بیاورد! زیستن در این دنیای سردرگم و بی سرانجام خود به اندازه کفایت رنج به همراه دارد و من دوست ندارم موجود دیگری را در این مسیر با خود همراه سازم و فردا که کم آوردم غمهایم را با او قسمت کنم! گناه از سرنوشت ما بوده که در این بخش از کره خاکی که در چنبره کشاکش خورشید گیر افتاده است پا به این جهان گذاشتیم و تا عمر داریم ‌ نظاره گر طلوع و غروب بیهوده روزهایمان هستیم و این آرزو که سفیهان از فرمان راندن بر ما دست بکشند را به گور خواهیم برد...

کام!

انار دون شده ای را همکاری از خانه باغش در سمنان آورده و در پیاله ریخته تعارفمان میکند و من که کمی سرما خورده ام‌ و از صبح مشغول خوردن چای و آب داغم، نمیتوانم در برابر اغواگری این یاقوتهای درخشان مقاومت کنم و کمی نمک زده میل می کنم. من هیچ مهارتی در خرید هندوانه و انار ندارم و هربار که میخرم یا کال و بی رنگ است یا رسیده و از دهن افتاده! شاید دیر شده باشد ولی دوست دارم جایی کار کنم که هر روزم را در شهری و در ماموریتی جدا از روز قبل بگذرانم و از اینکه داخل این ساختمان باشم و این آدمهای همیشگی را ببینم در رنجم. دلم برای خودم میسوزد که چه آرزوهای کوچکی داشتیم برای رسیدن اما هرگز کاممان از وصال حتی یکی از آنها شیرین نشد...

شبنم!

اکنون و ساعت کمی مانده به نه من در پارک ساعی قدم میزنم شاید به این امید که بخشی از روزم را زیر نور کم جان شده آفتاب بگذرانم و از چاردیواری اتاق محل کارم به دور باشم! صدای اره ای که تن خشک درختان را تکه تکه می کند همراه با عو عوی سگی از خانه ای در این نزدیکی به گوش می رسد و من در کنار قاصدکی که سالهاست هیچ خبر خوشی به کسی نداده ایستاده ام! زنبوری نزدیک می شود و دوباره دورتر می رود. بچه گربه ای طوسی رنگ بی جان روی چمنها افتاده است. نمی دانم از چه و چرا این بلا بر سرش آمده است. دور حوض خالی از آب، شبنم روی علفها نشسته است و من کم کم دوباره دارم به آنجا که بودم برمیگردم...

حکم!

سنجد میخورم و رادیو آوا گوش میدم! امروز وزن کردم شدم هفتادودونیم تمام! نه تنها حجم نگرفتم و بالا نرفتم تو این چند ماه اخیر بلکه کم هم کردم! ناراحت نیستم از این اتفاق البته من که هذفم چاق و چله شدن نیست! دوست دارم سفت و محکم و عضله ای بشم که بنظر این خواسته داره حاصل میشه. گاهی آدمهایی رو تو راس می بینم که خیلی ابله بنظر میان با خودم میگم اونی که بنظر تو مسخره و احمق میاد چطوری اینهمه پله رو بالا رفته و رسیده به اون جایگاهی که الان هست! اگر نادانی شرط لازم برای ترقی هست چرا من ازش بی نصیبم. شاید اصلا آموختنی نیست و باید از ابتدا با او بدنیا آمده باشی! هرچی که هست مطمنم در لحظه مرگ هم این حیرانی از من دور نخواهد شد و هرگز در نخواهم یافت که کدام قانون بر این زندگی حکمفرما بوده!

صحرا!

انس خیلی اومده پایین و کم مونده که من سکته کنم! یادمه پارسال همه پیش بینی ها نشون میداد که تا شش هزارتا راحت میره حالا اما از ۴ نمیتونه بالاتر بره! البته اگه صلح بشه به هر قیمتی من خوشحال میشم. ضمن اینکه من برآوردم اینه که در صورت برقراری آرامش، بازارها دوباره پر رونق میشه و انسم حتما جون میگیره. نمیدونم در تمام این سالها چرا هیچ معجزه ای چیزی واسه من اتفاق نیفتاده با اینکه همیشه منتظرش و با آغوش باز حاضر به پذیرشش بودم! دارم کم کم به این نتیجه میرسم که زندگیم از روال عادی خارج شده و دیگه کوه و طبیعت هم کمتر میرم و این آخری یه نشونه جدی از این تغییریه که گفتم. انگار یه حسی در درونم پیدا شده که داره میبره سمت پول و درآمد نه اون فراغ بالی و بی خیالی که میگفت دیگه کار و تلاش بسه و بزن به دل کوه و صحرا و از همین اوقات باقی مونده از عمر لذت ببر.

دیوار!

روزها چقدر سریع و بی معطلی پشت هم می آیند و می روند بی آنکه کمترین توجهی به خواست و خواهش ما آدمها داشته باشند! بدون هیچ انگیزه مثبت بر سرکارم حاضر می شوم و نمی دانم چرا نمیرم و استعفا نمی دهم. درمانده نیستم و به حقوقم احتیاجی ندارم اما از ریسک انجام این کار هم‌ می ترسم. اینکه بیست و هفت سال آمدن و رفتن سر ساعت را به سه چهار سال باقی مانده بفروشم و نیمه کاره و ناقص رها کنم بروم! حتم دارم چیزی در مغزم مانع این کارم میشود. مانع از اینکه دیگر بس است در قفس بودن‌ و وقت بال زدن و رفتن است برو ولی من چنان به بسته بودن بال و پرم عادت کرده ام که از پرواز بی نهایت هراس دارم! نه کمکی دارم و نه همراهی تا از این دیوار خود ساخته قدیمی بیرون آمده به این زندگی کردن در ترس و تردید پایان دهم و نه شجاعت و اراده ای تا به تنهایی با این کوهی که بر سرم آوار می شود روبرو بشم...

عصر!

پنجشنبه رفتم کوه به تنهایی و همون جای همیشگی، چندتایی تمشک خوردم. به کوچکترین نهال گردو آب دادم بقیه رو به این بهانه که دیگر بزرگ شده اند و فصل خشک هم تمام، نادیده گرفتم. از زیر چتر گردو بزرگ، گردویی چاک خورده داخل پوست سبزش پیدا کردم و همانجا خوردم. چشمه های دره مرگ کاملا خشک شده و حتی یک قطره هم آب نداشت. از چشمه همیشه جاری باغ گیلاس آب خوردم. ازگیل با خودم به خانه آوردم و برای خواهرم و بچه هایش که مهمان بودند میوه و چیزهای دیگر خریدم. جمعه ساعت پنج صبح از خواب بلند شده به سمت افجه لواسان به راه افتادم. دست پاییز درختان را هر یک به رنگی خاص نقاشی کرده بود، گیلاسها قرمز، گردو سبز و زرد و برخی هم نارنجی رنگ از هر طیفی از هر رنگی به وفور می توانستی در کنار هم ببینی و لذت ببری از میان باغهای خوشرنگ آرمیده در کنارهم گذشتیم و بالاتر رفتیم در دشت زیبای هویج چند قدم مانده به چشمه اتراق کردیم و برای نهار برنج و تن ماهی خوردیم و ساعت سه به سمت پایین برگشتیم. چند باری هوا ابری شد و حتی چند قطره ای هم باران بارید اما به جز تهدیدی توخالی هیچ نبود این خط و نشانهای آسمان بالای سرمان و ما در آغوش قله های ریزان و مهرچال و پرسون جمعه آرام و آفتابی را به خوبی و خوشی به عصر و به شب پیوند زدیم و خاطره ای خوش در ذهنمان برای همیشه مهمان کردیم.