یکی از بدی های بزرگ شغلم این است: در مواقعی که دیگران عطای کار را به لقایش بخشیده دل به جاده ها سپرده اند تا چند روزی زودتر از شروع مسابقه؛ خود را به پیست های شمال و جنوب برسانند! من باید مثل آن مرده شورهای مشغول در غسالخانه ها؛ تا آخرین لحظه بر سر میزم بنشینم تا که همه کارهایشان پایان بگیرد و تمام حساب کتابها که شسته و رفُته شد! در اتاقم را بسته؛ به خانه ام بروم! به جز این بخش رنج آور کارم از جوانب مالی و پولی آن رضایت کامل دارم! و لاجرم به خاطر آن دیگر موهبت هایی که نصیبم کرده؛ درد و رنج این که تمام شهر تقریبا خالی از آدم شده و همه رفته اند به جایی که بعد از چند روز بیایند و به ما بگویند رفته بودیم مسافرت! و ما دلمان بسوزد که چقدر خوشبختند اینان که رفته اند و چقدر بی دست و پاییم ما که سرجایمان مانده ایم! تاب می آورم! و امروز که بیست وششم اسفند است بر سرکارم حاضر شدم؛ و علیرغم اینکه بیشتر از حرفه ام؛ به وبم! پرداختم! و شنبه که آخرین روز از آخرین ماه اسفندی که طعم ِ تلخش برای همیشه؛ با رفتن ِ او در ذهن و جانم باقی خواهد ماند؛ تا آن لحظه که سفیر مرگ چشمانم را به روی خیال ِ نگاهش ببندد! دوباره بر سرکارم حاضر خواهم شد...