من‌ با خودم قرار خاصی نگذاشته ام؛ که امروز این را داشته باشم و فردا هم آن دیگری را به چنگ بیاورم! در مدت کوتاهی از سال نودوچهار تا الان؛ پیشرفت و ترقی که از نظر مالی کرده ام؛ شگفت آور بوده! گاهی برای خودم هم که بی واسطه با این فرآیند؛ درگیر بوده ام؛ دور از ذهن می نماید که چگونه ممکن است هر دو سال در این شهر؛ خانه ای خرید؛ آن هم نه در حواشی و حومه اش؛ که درست در قلب و بالای سینه اش! روزی تصمیم گرفتم اعداد داخل حساب را به آجر و دیوار تبدیلش کنم و فردا گمان می کنم وقتش است که آن آجرها را با فلزی زرد تاخت بزنم! هر چند که در میانه این سالی که تنها یکی دو روزش باقی است؛ از این زرد خوشرنگ؛ خریدم! نه برای اینکه نگاهشان کنم و از برق درخشانش؛ غرق در شعف شوم! شاید برای اینکه؛ از هراس ِ آب شدن و کوچک شدن آن ارقام داخل حساب؛ خیالم آسوده گردد! در سال تازه هم برنامه همین است؛ آنچه مازاد بر نیازم باشد را از همین سکه های زردفام؛ می گیرم. و البته گفتن این نکته هم خالی از لطف نیست که تمام ترقی این مدت کم را؛ حتما مدیون شکستهای سالهای پیشم هستم و از این بابت از درسهایی که تمام آن زمین خوردنها به من داد ممنونم...