مهتابم را جستم در آسمان نگاهت؛ ستاره های پر نور؛ که حجاب نگاه ِ ماه نمی توانند باشند هرگز! حتی اگر ابرهای تیره پر کرده باشند سمت خانه ات را؛ من می دانم ماهم کجاست و در از کدامین سمت به روی من‌ گشوده خواهد کرد...لبخند دلخواه تو درست همانی است که سالها؛ به خواب دیده و در بیداری ام؛ آرزو کرده بودم...و من می دانم که آنچه بیش از هر چیز در تمنای او سوخته ای؛ کمتر اقبال در آغوش کشیدنش را خواهی داشت...و از اینگونه بود نگاه تو که بخت ِ خوب ِ همرای اش را از من دریغ کرد؛ دل ِ سنگینت...و من امروز را در واپسین ساعتهای سالم نشسته ام به انتظاری که به مرگ و نابودی ام رضا بود اما به آمدن نگاه بهاری تو هرگز رضا نشد و سال بدین‌ گونه تمام شد...آرزویی از پی آرزوی دیگر در خاک شد و کم مانده است که این دل پر آرزو مانده ام؛ خود نیز کنار همان در خاک خفته ها؛ آرام بگیرد به تمنای نگاهت...