هرگز راه به جایی نمی برد دلم! در این زندانی که مهر ابد خورده است بر پیشانی سرنوشتم. من هم چون تو از ابتدا نمی دانستم که بازی روزگار؛ از اینگونه خواهد بود با من و با دلم. تو دل قوی دار و هیچ به روی خود نیار که من عمری از حسرت نگاه تو سوخته ام؛ بگذار که باقی عمر را هم در این سیاهچاله؛ سر کنم و تا که با خاک سرد همبستر شوم؛ برای من‌ که در آغوش گرفتن تن تو؛ به جز گشودن دستان و در بر گرفتن سرمای زمستانی که تو در آن؛ تنهایم گذاشتی و رفتی؛ هیچ نداشت...