سالها شبیه هم پیش می روند؛ واگنهای قطار از مقابل چشمم می گذرند! هیچ؛ جز خالی نمی برند؛ بی آنکه تو باشی؛ دست هیچ خاطره ای دامن دلم را نمی گیرد و مرا از پله های کوچک؛ به درون آن اتاقک های روان به روی دست باد نمی خواند! ایستاده ام درون این ایستگاه متروک؛ تا که تو بخود بخوانی ام؛ به نجواهای آرام باد گوش می سپارم در سکوتی که فرا گرفته است تمام دنیایم را؛ صدایی از آمدن هیچ در این سویی که من ایستاده ام نمی آید؛ شاید قطار عشق؛ آرام‌ و بی صدا از راه برسد اینبار؛ همراه با صدای تپش های قلبی که سالهاست در این ایستگاه به هوای رسیدن بهار؛ به هوای وزیدن مژده ای از بوی یار... باران عشق همیشه بی صدا می بارد؛ ببار بر این متروک بی باران ببار...