روی صورت و لباسم پر شده از شته های سبز و مشکی؛ مشکلی باهاشون ندارم؛ شاید به نظر اینا شیرین و دلخواه میام. فقط گاهی که میرن سمت گوشم؛ از تو اون سوراخه دورشون میکنم.‌ میترسم برن داخل مغزم؛ دو روزه خالیش کنن خزانه رو.‌..پرنده ها پیداشون نیست. شاید شیفت شون شروع نشده هنوز.‌ فقط صدای دوتا کلاغ میاد که با فاصله روی دوتا درخت نشستن. هر کدوم یجوری قار قار میکنن. انگار که یکی داره به اون یکی بدوبیراه میگه...اون دختره تکه های چوب رو انداخته که سگ پا کوتاهش بره بیاره براش...