آهسته و آرام، گام برميدارم! از كنار اينهمه زيبايي، كه راه عبور را بر من بسته اند، مگر مي توانم به تاخت و شتابان بگذرم! همچون كودكاني آويخته از دامن ِ رهگذري! صخره اي كوچك، در سمت راستم نشسته است! ميدانم، هماني است كه بارها و بارها، درست در همينجا، او را ديده ام! اما اينبار، مطمنم كه تفاوت كوچكي با قبل، كرده است! شايد جور ديگري نشسته است! شايد تابش ِ آفتاب، تنش را روشن تر كرده و سايه اش را ناپيدا! برميگردم و دوباره نگاهش مي كنم! او نه يك صخره ي بي جان! كه موجودي خفته در تن ِ ديگران است! گاهي شبيه خرسي است كه آرام در جاي خود نشسته و پلك روي هم، گذاشته است! در نگاهي ديگر، به بوزينه اي مي ماند كه با پوزخندي بر لب، چشم به من دوخته است! اين ساكن ِ هزار چهره را، تنهايش مي گذارم و راهم را به سمت ِ بالا كه پر است از شگفتي، مي گشايم!

كمي جلوتر، درخت ِ سخت جاني،  شكاف كوچك ِ سنگي خوابيده روي زمين را، براي زيستن، انتخاب كرده است! تمام تنش را به زحمت در آن ميان، جا داده و شاخه هايش را، بيرون داده است! نمي دانم رويش او در جايي چنين سخت! چه حكمتي دارد! شايد دانه اش همزمان با آفرينش اين سنگ، از جان ِ هستي جدا شده و اينجا افتاده است! شايد هم، او در درون ِ خاك، خفته بوده و زماني كه بيدار شده، اين صخره را روي خود ديده است، اما از آمدن و رسيدن نا اميد نگشته و به كارش ادامه داده و دل سخت ِ سنگ را، شكسته و بيرون خزيده است! نشسته كمي نگاهش مي كنم! هر كدام از فرضهاي نزديك به محال را كه تصور مي كنم! مو بر تنم، راست مي شود! گيرم كه دانه اش را، كلاغي، عقابي، يا هر چيز ديگري در شكاف ِ ميان ِ سنگ انداخته و او از اين روست كه اينجا خانه دارد! باز هم از سخت جاني او، چيزي نمي كاهد!