طبيعت مرا به خود مي خواند! من حتما" نسلم به سنگي، خاكي يا درختي مي رسد در هزاران سال پيش، كه از آنجا، جدايم كرده و در دنياي آدمها ساكن شده ام!هر زمان كه از دنياي افسرده ي انسانها، پا در ميان كوه و دشت مي گذارم، بيش از پيش به اين باور، يقين پيدا مي كنم كه اينگونه بوده است و من پيشينه ام به چيزي در همينجا مي رسد! تكه سنگي كوچك! يا صخره اي بزرگ! درختي ستبر و ايستاده! يا چوبي خشكيده و بر زمين افتاده! چمني نورسته در پاي آب! يا ساقه اي خشكيده  در دست ِ باد! قطعا با اينها خويشاوندي نزديكي دارم! براي من بودن در اينجا، يعني بودن در خانه! در امن ترين، زيباترين، جايي كه در دنيا مي شود پيدا كرد! از شوق ديدار نمي توانم درست ببينم! این حجم از زيبايي در نگاهم نمي گنجد و از دركم فراتر مي رود! مثل سيل بندي كه توان مقابله با هجوم ِ ناگهاني آبي كه در يك آن، به او  رسيده را، ندارد و سرخم كرده در برابرش، به خاك مي افتد! من در مقابل ِ اين گلها و علف ها و هر رستني كه، فصل بهار را براي بيرون آمدن از خاك انتخاب كرده اند، اينچنينم.! تسلطي بر راه رفتنم ندارم! نه چشم، نه دست و نه پايم، كه هيچ عضوي از بدنم، از من فرمان نمي برد! چون ديوانه اي هاج و واج مانده!  به اين سو و آن سو  مي روم و راهم را به سختي، به سمتي كه بايد، پيدا مي كنم! جوش و خروش آب، از هر روزني! صداي گريه نازك و نرم ِ قطره هايي كه گويي همين الان، از مادر زاده اند! تر و تازه و صاف و شفاف چونان آينه! من از شوق به گريه مي افتم و از اين چهل و اندي بهاري كه ديده ام و به فكر رفتنم نيستم و دست از اين دنيا نمي شويم در شگفتم! 

بهار، چه در خود دارد كه اينچنين سحر انگيز است! در نگاه ِ من، نيرويي در دل ِ زمين، در اين چند ماه ِ پاييز و زمستان جمع و فشرده مي شود و در بهار، نه اينكه چون مادري، نوزاده اي بدنيا بياورد! چون آتشفشاني با انفجاري مهيب! تمام آنچه در درون دارد را، به بيرون و مقابل ِ ديدگان ما پرتاب مي كند! از شكوفه و گل و ساقه هاي تازه علفها، تا برگهاي نرم و نازك ِ درختان! تاكنون هر چقدر تلاش كرده ام نتوانسته ام به درستي دريابم كه درختان چناري كه در نزديك ترين فاصله با خانه ام، در كوچه و خيابان، تا چند روز پيش، گويي خشكيده و مرده اند! چگونه در يك آن، پوششي سبز و زيبا پيدا كرده اند! اين نيروي نهفته، از كجا پيدايش مي شود!