عمر پر حسرت من
روزها از پي هم مي آيند!
پر از تكرارهاي هميشه و عبوس!
و تو را نميدانم در كدامين پيچ اين جاده خواهم ديد!
اكنون كه قطار عمر من در ايستگاه آخر است!
و چيزي جز حسرت همراهي ام نمي كند!
...عمري رفت و تو هنوز همانجا كه بودي ايستاده اي!
و من درگير تشويش ِ لحظه ي آخرم
كه تو چشمانم را براي هميشه ببندي
و من آرام در دنياي پر حسرت خويش به خواب بروم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۰ ساعت 14:29 توسط آقای ar.ja
|