روزها از پي هم مي آيند!

پر از تكرارهاي هميشه و عبوس!

و تو را نميدانم در كدامين پيچ اين جاده خواهم ديد!

اكنون كه قطار عمر من در ايستگاه آخر است!

و چيزي جز حسرت همراهي ام نمي كند!

...عمري رفت و تو هنوز همانجا كه بودي ايستاده اي!

و من درگير تشويش ِ لحظه ي آخرم  

كه تو چشمانم را براي هميشه ببندي

و من آرام در دنياي پر حسرت خويش به خواب بروم