در كمركش ِ گردنه ي خاتون بارگاه، از كنار چشمه اي كه مي گذريم، چوپاني را مي بينم كه روي سنگي نشسه و خوشبختانه، سگي هم، همراه، ندارد و گله اش علف ها را گزينش كرده با وسواس، مشغول خوردنشان هستند! چند دقيقه اي با او هم كلام ميشوم، از شغلش و از دشت لار، مي پرسم، او با حرفاش به ما مي گويد كه خوشي زده زير دلمان كه قصد كوه و بيابان كرده ايم! از كارش از آفتاب و از باد و باران شكايت دارد، او تا خط الراس ِ گردنه اجازه حضور و چراي گله اش را دارد، و نمي تواند وارد دشت لار شود، و به ما هم توصيه مي كند كه آنجا نرويم! مي گويد مگر چه هست، جز يك بيابان! البته همه اينها را با لهجه ي بسيار غليظي، ادا مي كند كه بعد از چند بار تكرار، متوجه معنيش مي شوم! برجي ۴۰۰ مي گيرد و تمام ۲۴ ساعت عمرش را، شبانه روز، مي فروشد به صاحب ِ گوسفندان! ما از زندگي شهري و آپارتماني، فرار مي كنيم و او در آرزوي چيزيست كه ما از آن گريخته ايم! خب كاريش نميشه كرد دنيا همينه، هميشه مرغ همسايه، غاز بوده و هست! شايد هم حق با اوست، هر روز و هر شب، طاقت آوردن در كوه و دشت، كار ساده اي نبايد باشد. با او بدرود مي گوييم و راهمان را به سمت بالا پيش مي گيريم. چند قدمي دنبالمان مي آيد و به حرف زدن ادامه مي دهد، تا اينكه او از پي گله و ما به سمت ِ دشت مي رويم. تنها چند قدم مانده به خط الرس، چشمه اي بسيار زيبا با آبي كه حتي براي چند ثانيه طاقت دست بردن در آن را نداشتم، از دل زمين مي جوشد، باورش سخت است ولي در اين نقطه از كوه، وجود چشمه، هيچ توجيهي ندارد، آبي خورده به راهمان ادامه مي دهيم، پس از حدود سه ساعت كوهنوردي، اكنون، در بلندترين نقطه مسيرمان، كه مشرف به دشتِ لار است، ايستاده ايم، جاده هنوز همراه ماست، نفسي تازه كرده مناظر زيبا را براي اولين بار در عمرم مي بينم، با برشهاي عمودي راهمان را به سوي دشت لار كوتاهتر مي كنيم،  تمام تيغه هاي كوههاي اين منطقه حتي در اين فصل سفيد پوش است، آب چشمه ها از دامنه ها به سمت دره جاريست! هر دو سوي دره از چمن و سبزه ي زيبا پوشيده  است، پايينتر ميرويم و در جايي كه گويا محل اتراق عشاير است، و آهن و اجاقشان به يادگار مانده، اتراق مي كنيم، كمي پايين تر از ما، دو كوهنورد ديگر چادر زده اند و شب را در كنار رودخانه و با صداي آب به سر خواهند آورد، و بالاتر نيز دو كوهنورد ديگر در درون سنگ چيني، مي خزند، آفتاب اكنون در پشت كوهها خانه دارد و آخرين شعله هايش را برايمان مي فرستد، از اندك روشنايي باقي مانده، استفاده كرده آتشي فراهم ساخته، چايي خشك را، به همراه چاي كوهي که چیده ام، در داخل كتري در حال جوش مي ريزيم، عطر اين چايي سبز با هيچ چيز ديگري برابر نيست، كنسروها رو، خيلي نمي پسندم، براي شام هم، فكر ديگري دارم، گوجه ها را در داخل ماهي تابه ي كوچكي خورد مي كنم و روي آتش مي گذارم، مدتي بعد تخم مرغها، هم به آن اضافه مي شود، املت به اين خوشمزگي هرگز در هيچ خانه اي درست نمي شود! هيچ نوري جز روشنايي آتش و چراغ قوه مان وجود ندارد. آسمان پر از ستارست و ما در كنار ِ آتش، اوملت ِ خوش مزه را، نوش جان مي كينم، اينجا كوه است، به قول آن چوپان، بيابان است، شام و چاي تمام كار شبانه ي ما است، تمام كه شد، به سراغ خواب ميرويم، از پوشش ها فقط كفشم را، در آورده، درون ِكيسه خواب، مي خزم و از فرط خستگي در دم، از عالم زنده ها دور ميشوم، در خواب بودم كه تماس جنس ِ بسيار نرمي را روي صورتم احساي كردم، بين خواب و بيداري، تنها كاري كه كردم با دست، به كناري پرتابش كردم، از خواب بيدار شده بودم، حتما" قورباغه اي بوده كه خواسته با من دوستي، كنه!  آرزو كردم اي كاش پيشم نگهش ميداشتم، شايد سردش شده باشد! ولي اون رفته بود و پشيماني هم دردي را دوا نمي كرد! من هم به سراغ خوابم رفتم، بسيار زمان گذشت، و من هنوز خواب بودم، تا اينكه، از سوزش شلاق گونه اي روي تنم، از خواب بيدار شدم،  تلاش بي فايدست، از آن آرامش ِ اول ِ شب خبري نيست! شلاق باد است و گريه ي سرما، كاملا" بدنم رو در داخل كيسه خواب مخفي مي كنم، حتي سرم را، اما آنچنان سرد است كه پلك روي پلك نمي غلطد، دوباره ستاره ها را نگاه مي كنم، راه شيري را خيلي وقت است نديده ام، گويي ستاره هايش بيشتر شده اند، شايد هم ستاره ي تازه متولد شده اي، باشد آن دور دستها! كسي چه مي داند!  آسمان، اينجا سفيد تر و پر نور تر است! همه چي آرام است. كوه، دشت، دره، فقط آواز ِ باد و سرما است كه، سكوت شب را، مي شكند! چشمم را مي بندم، به اميد اينكه بتوانم دوباره به خواب برم، اما  امكانش نيست، نگاهي به ساعت مي كنم هنوز خيلي تا صبح مانده، تازه ۱:۳۰ است، اما من گويي به اندازه اصحاب ِ كهف خوابيده ام، بين عالم خواب و بيداري در رفت و آمدم، درست نمي دانم تا ساعت ۶ صبح كه با اولين پرتوهاي  اميد بخش ِ خورشيد، به سمت ِ دشت ِ لار،  راهمان را در پيش گرفتيم، دوباره خوابم برد يا تماما"، بيدار بودم! چيزي جز سرما در خاطرم نيست!