ماجراجويي در وشنوه - 1
پنج شنبه ساعتِ پنج، از تهران، شهري كه آهسته آهسته! دارد، گردوغبار، اين ميهمان ِ ناخوانده را، بر سر ِ سفره اش، مي نشاند، خارج ميشوم، خروجي تندگويان به سمت اتوبان را، با يك ماشين پليس كه به صورت مورب، در عرض ِ آن، پارك شده، بسته اند! جلوتر مي روم علمكهايي كه آرزوهاي من و تو، در طول بيش از بيست سال براي بالا آمدنش، در آن فرو خفته است! از دور پيداست، به سمت آنها از بزرگراه خارج مي شوم، نزديك و نزديكتر مي آيم، شايد استخوانهايش، هنوز چشم انتظار ِ اشكي آنجا نشسته اند! شايد گمان مي كند، من به ديده ي احترام به او مي نگرم! جز يك بار كه در دبيرستانهاي دهه هفتاد مرسوم بود و ما را هم، به زور ِ نمره انضباط به اينجا آوردند، ديگر هرگز بخت حضور در اين .... مطهر را نداشته ام! دريغ و درد از اين مردمي كه اگر هزاران سال هم بگذرد، نمي دانم براي جبران كدامين كمبودهايشان، براي گشايش كدامين عقده هايشان، همچنان به ديدار اين بارگاه ملكوتي! خواهند شتافت! نگاهم را از او، كه در چشم من چيزي جز يك حفره، كه پيكر خوكامه اي را، در خود داشته است و اكنون جز مشتي خاك در بر ندارد، مي گيرم. راهم را از روي پل به سمت اتوبان ِ خليج فارس پيش مي گيرم، از عوارضي هميشه تعطيل ِ تهران - قم مي گذرم، قم ۱۱۵ كيلومتر! پرايدم را كه با روشن شدن كولر در اين هواي تنوري، چون عجوزه اي مي نالد، به تاخت مي رانم! با عبور ِ اتوبوسي، از كنارم، گويي دستي از غيب مرا، به هوا بلند كرده قصد پرتابم به آسمان را، دارد! اما دستي ديگر كه نيروي رانش به جلوي اين حلبي باشد! مانع امدادهاي غيبي شده، دوباره بر زمين فرود آمده، به راهم ادامه مي دهم، اولين پمپ بنزين يا همان مكانِ رفاهي كه تنها نشان از رفاهي بودنش، بستني فروشيهاي آن است را، پشت سر مي گذارم! ايستادن در مسير و استراحتي كوتاه، حتي اگر آن مسير، تهران تا قم باشد را، دوست مي دارم، از دومين جايي كه براي آزمايش محصولات ِ آخوندها ساخته و پرداخته شده و مناره هاي بزرگش حكايت از تمدني ۱۴۰۰ ساله دارد! نيز، مي گذرم، در جايي در سايه ي تپه اي ايستاده با چايي در اين هواي داغ، به حرارت بدنم افزوده، دوباره به راه ميافتم، با هر عبورم، از اين مسير هرگز از خاطره ي روزهاي سبزش نتوانسته ام دور شوم، از روزهايي كه تمام اين بيابان در آبي بيكرانه ي دريا، غرق بوده است! ساحلش پذيراي ساقهاي بلورين ِ زيبا روياني، بوده است! شگفتي آگاهي از روزگار آنها هميشه همراه من است. از ديدن ِ توده رسي بازمانده از صدها هزار سال پيش، كه در آخرين لحظه هاي همنشينيش با آب، پايش لغزيده و بر لب پرتگاه، ايستاده است! از رد ِ پاي امواجي كه بر صخر هاي مي كوبيده است! از ستيغ اندك كوههايي كه بيرون از آب، چون جزيره اي سر بر آورده بوده! همه ي اين ها، انگار برايم سخني دارند، سخني از اعماق ِ زمان، از ديرينگي انسان، از بيهودگي زندگي! از اينكه اميدهايم همه، چيزي جز اميد، نبوده است! از اينكه، آن روزي كه هزاران سال همه بدون آنكه زندگي كرده باشند، منتظرش نشسته اند! هرگز نخواهد آمد! همچون گرد و خاكي كه راه را بر نگاهم ميبندد، اين افكار تمام ِ ذهنم را، پر كرده است! پي تول (pay toll) ۱۰۰۰ متر، حالا به عوارضي اين سمت رسيده ام، از آن هم، رد شده، اندكي بعد به در خانه اي، و ديداري كه هر از گاهي تازه شان مي كنم، ميرسم! استراحتي كرده، شام مي خوريم و فكر ِ ديدار از يك جاي بكر را، در سرم زير و رو مي كنم!