دريا، آن خاطره ي آبي و زيبايي نيست، كه چون پا از كرانه اش، بيرون گذاري، از جان و دلت رخت بندد و تو را، با كوير تنهاييت، تنها گذارد! دريا! جوشش هميشه ي فواره هاي شور و شوق است، در جانم. چيزي شبيه كوره ي داغ آتشفشان! هميشه در جوشش و غليان! شعر را مي ماند تو گويي! شكفتن هاي دوباره و هميشه. شبيه تر از هر چيزي، به باران، به ابرهاي سپيدي كه تن خيسشان را در حياط روشن آسمان، پهن كرده اند پس از شستن ِ دست و روي شكوفه ها ، در بهاران.! دريا اميد مي بخشد و زندگي مي آفريند. مادر آفرينش است! هرچه رود ِ رونده، از توست! سبزه، گندم، قلب ِ تند ِ تپنده، از توست! آبي آسماني، از تو! شور و نشاط ِ زندگاني، از تو!
درياي من، انگشتان مهربانت را بر تن فسرده در فراموشي ام، بزن. نوازشم كن، از خواب سنگين رخوت، بيرونم بيار و راه را نشانم ده! اين خسته جان، جادوي دستان تو را مي خواهد! مرا به ميهماني خويش ببر، دعوتم كن به آغوش ِ پرمهرت. رهايم كن، از هر چه هست و بود و خواهد شد! جانم بگير و در جام خود، ريز. در يك كلام، غرقش كن! اين سرگردان ِ خود گم گرده را! تو يادگار خاطره هاي خوب روزهاي رفته اي، رودهاي شور انگيز از تو جان مي گيرند و خندان و خرامان در دامان ِ دشت و كوهستان روانند تا دوباره پيش مادري باز آيند كه زندگي از او گرفته اند. چنين اميد بخش تو چرايي؟ تو هماني كه از هيج، همه را مي سازي، هستي بخش ِ جاويدان! از قطره ها، باران، مي سازي. از باران رود را! با دست او، كوه و دشتها را رنگ مي بخشي و دوباره به خود مي خواني اش! بساز و بنواز كه خوب مي نوازي. مباد كه، روزگار از صداي ساز تو، شود خالي!
نوشتن و سرودن از تو، دميدن جان است، در تن ِ خسته ي من! رنگ آبي ات را، كه با آسمان يكي شده است! موجهاي دلخواهت را، كه چون افشانه هاي گيسوان ِ يار است، در دست باد! پشت در پشت هم، مي آيند و گامهايم را، از خواهشهاي هوسناك، پر مي كنند! آمدن، رسيدن، با تو، يكي شدن و درآميختن! شعر مي سرايي تو در هر صبح و سلامي! كاش مي گفتي، جنين جاري و دلخواه، تو چرايي؟
نوشتم که بدانی در هر جوش و خروش و تلاطم های تن ِ تبدارت، قلب و روح و روانم، همراه توست! در هر مد، که تو گر ُ میگیری و به غرّش در میایی، من از هُرم ِ رسیدن ِ دستانت، به خود میپیچم و سوزم! من عاشق ِ تو نیستم، تکه ای جدا افتاده ام، جزیره ای متروک و تنها، که تمنای بوسیدن رویت را، تمنای یکی شدن با تورا، همیشه و هرلحظه، در تک تک سلولهایم، ناله کنان، با خود به گور خواهم برد!
و آرزوی آخرینم این است شاید: تو بربالینم حاضر شوی، بگذاری با چشمانی که اکنون خاک گرفته و خفته است، نگاهت کنم، اکنون بی آنکه شرم از حضور ِ در خاک مانده ام کنی، به تمامی نظاره ام خواهی کرد و من سیراب می شوم از نوشیدن ِ جامهای پی در پی، از چشمه ی زلال چشمانت. دستانم را از زیر خاک، بیرون می آورم. اینک تپش های عشقی را که، از دوریش سوختم و گداختم، از انگشتان ِ شفا بخشت، از هر ذره از تن ِ فرشته خویت می شنوم! در تلاش و تمنای بی حاصلم، که با تو، یکی شوم. جان دوباره ام، بخشی و به خود خوانی ام.
به پا نمی خیزم، از اینجا که هستم، تکان نمی خورم. محکم سرجایم نشسته ام. تورا چنین بی پرده دیدن، برایم غنیمتی است! من کجا چنین خوش اقبال می توانم بود، که تو باشی و من در پای تو به خاک بیفتم، گوش به نجواهای شیرینت بسپرم، از شوق و شعف هزار بار ذوق مرگ شده، مردن را، به سخره به گیرم. اینجا، این خانه ی کوچک و تاریک، که تنهای برای من جا دارد و جایگاهی که تو قدم بر چشمانم گذاری، دلخواه ترین و روشن ترین خانه در تمام دنیاست.! من که در زندگی دستان ِ گرم تورا میخاستم، اما اکنون چه باک، که در گور خفته ، تن سردم را، به نوازشهای گرمت سپرده ام! در پوست خود، نمی گنجم که به واپسین آروزیم هم، رسیده ام.
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۹ ساعت 9:2 توسط آقای ar.ja
|