دیدار تو

هزار سال ِ تاریک را، دور از مهر دستانت، به نام زندگی زیستم!  در سیاهچال بی روزنی که، خانه اش، می نامند! هر روز را، به تمنای شنیدن صدایت، چونان پرنده ای گرفتار ِ قفس، سر بر دیوارش گذاشتم، اما دریغ! که آن روز، آن ساعت، آن لحظه ی خوشبخت، در تقویم عمر ِ ما، نبود! پا در کدام راه ِ کج، گذاشتم، که از تو، اینچنین، دور گشته ام؟  همه، هر آنچه داشتم، تمام شد!  کودکی، جوانی،  تمام روزهای، بعد از آن، که خود می دانی! اما این راه سپردنهای بی پایان، به تو نزدیکترم که نکرد، هیچ، فرسنگها، هزاره ها، دورترم ساخت! ره گم كرده اي، لب تشنه در كوير را، مي مانم! رفتن، اينجا، رسيدني در پي ندارد، جز اينكه بر تشنگي ات بيافزايد! تمام راهها، جز به بيراهه نمي رسند، من از آغاز، در ناكجا آباد، افتاده و مهجور مانده ام.! 

دور از مهر دستانت، لحظه ها، دشوار و دورند. چنين سخت گذر؛ هيچ راهي، رهگذري، به خود نديده است! بيرون از شماره، روز هاي تاريك تنهايي را، شمردم. به آن اميد كه، در كدامين شمارگان خوشبخت، قرعه به نام چشمان تو،  افتد! روزها و شب ها، در هم تنيده، از پي هم، آمدند و رفتند، بي آنكه، نشانه اي از تو، برايم آورند! زندگي، رنگ تكرار به خود گرفت، در حصار اين ديوارها، و من اكنون، چشم انتظار اينم، كه كوچه ي بن بست ِ خانه ام، مژده ي عبور ِ گامهاي ِ كوچك ِ تورا، با هزار هلهله ي بي قرار، به جان منتظرم ريزد!

 

دريا

دريا، آن خاطره ي آبي و زيبايي نيست، كه چون پا از كرانه اش، بيرون گذاري، از جان و دلت رخت بندد و تو را، با كوير تنهاييت، تنها گذارد! دريا! جوشش هميشه ي فواره هاي شور و شوق است، در جانم. چيزي شبيه كوره ي داغ آتشفشان! هميشه در جوشش و غليان! شعر را مي ماند تو گويي! شكفتن هاي دوباره و هميشه. شبيه تر از هر چيزي، به باران، به ابرهاي سپيدي كه تن خيسشان را در حياط روشن آسمان، پهن كرده اند پس از شستن ِ دست و روي شكوفه ها ، در بهاران.! دريا اميد مي بخشد و زندگي مي آفريند. مادر آفرينش است! هرچه رود ِ رونده، از توست! سبزه، گندم، قلب ِ تند ِ تپنده، از توست! آبي آسماني، از تو! شور و نشاط  ِ زندگاني، از تو!  

درياي من، انگشتان مهربانت را بر تن فسرده در فراموشي ام، بزن. نوازشم كن، از خواب سنگين رخوت، بيرونم بيار و راه را نشانم ده!  اين خسته جان، جادوي دستان تو را مي خواهد! مرا به ميهماني خويش ببر، دعوتم كن به آغوش ِ پرمهرت. رهايم كن، از هر چه هست و بود و خواهد شد! جانم بگير و در جام خود، ريز. در يك كلام، غرقش كن! اين سرگردان ِ خود گم گرده را! تو يادگار خاطره هاي خوب روزهاي رفته اي، رودهاي شور انگيز از تو جان مي گيرند و خندان و خرامان در دامان ِ دشت و كوهستان روانند تا دوباره پيش مادري باز آيند كه زندگي  از او گرفته اند. چنين اميد بخش تو چرايي؟ تو هماني كه از هيج، همه را مي سازي، هستي بخش ِ جاويدان! از قطره ها، باران، مي سازي. از باران رود را! با دست او، كوه و دشتها را رنگ مي بخشي و دوباره به خود مي خواني اش! بساز و بنواز كه خوب مي نوازي.  مباد كه، روزگار از صداي ساز تو، شود خالي! 

نوشتن و سرودن از تو، دميدن جان است، در تن ِ خسته  ي من! رنگ آبي ات را، كه با آسمان يكي شده است! موجهاي دلخواهت را، كه چون افشانه هاي گيسوان ِ يار است، در دست باد! پشت در پشت هم، مي آيند و گامهايم را، از خواهشهاي هوسناك، پر مي كنند! آمدن، رسيدن، با تو، يكي شدن و درآميختن! شعر مي سرايي تو در هر صبح و سلامي! كاش مي گفتي، جنين جاري و دلخواه، تو چرايي؟ 

نوشتم که بدانی در هر جوش و خروش و تلاطم های تن ِ تبدارت، قلب و روح و روانم، همراه توست! در هر مد، که تو گر ُ میگیری و به غرّش در میایی، من از هُرم ِ رسیدن ِ دستانت، به خود میپیچم و سوزم! من عاشق ِ تو نیستم،  تکه  ای جدا افتاده ام، جزیره ای متروک و تنها، که تمنای بوسیدن رویت را، تمنای یکی شدن با تورا، همیشه و هرلحظه، در تک تک سلولهایم، ناله کنان، با خود به گور خواهم برد! 

و آرزوی آخرینم این است شاید: تو بربالینم حاضر شوی، بگذاری با چشمانی که اکنون خاک گرفته و خفته است، نگاهت کنم، اکنون بی آنکه شرم از حضور ِ در خاک مانده ام کنی،  به تمامی نظاره ام خواهی کرد و من سیراب می شوم از نوشیدن ِ جامهای پی در پی، از چشمه ی زلال چشمانت. دستانم را از زیر خاک، بیرون می آورم. اینک تپش های عشقی را که، از دوریش سوختم و گداختم، از انگشتان ِ شفا بخشت، از هر ذره از تن ِ فرشته خویت می شنوم! در تلاش و تمنای بی حاصلم، که با تو، یکی شوم.  جان دوباره ام، بخشی و به خود خوانی ام. 

به پا نمی خیزم، از اینجا که هستم، تکان نمی خورم. محکم سرجایم نشسته ام. تورا چنین بی پرده دیدن، برایم غنیمتی است! من کجا چنین خوش اقبال می توانم بود، که تو باشی و من در پای تو به خاک بیفتم، گوش به نجواهای شیرینت بسپرم، از شوق و شعف هزار بار ذوق مرگ شده، مردن را، به سخره به گیرم.  اینجا، این خانه ی کوچک و تاریک، که تنهای برای من جا دارد و جایگاهی که تو قدم بر چشمانم گذاری، دلخواه ترین و روشن ترین خانه در تمام دنیاست‌.! من که در زندگی دستان ِ گرم تورا میخاستم، اما اکنون چه باک، که در گور خفته ، تن سردم را، به نوازشهای گرمت سپرده ام! در پوست خود، نمی گنجم که به واپسین آروزیم هم، رسیده ام.

 

زندگي شهري

شهر، با ديوارهاي روزمره اش، دورم را گرفته است! چونان اسيري كه به بندش خو كرده باشد، چاره اي جز تن دادن و همراهي با او، ندارم. گهگاهي اما، پا در دشت و كوه و صحرا، مي گذارم، بلكه رها شوم از دست اين دردها! درد بيهوده ماندن، در ميان ديوارهاي سيماني، پرسه زدن در كوچه هاي سياه سرگرداني، چنين سرنوشتي را چرا براي خود رقم زده ايم ما؟ طبيعت؛ اين داروي شفا بخش را، تا بالاي قله هاي دور از دسترس، عقب رانده و با تنهايي خود، تنها مانده ايم! نه توان اراده اي كه اين زنجير بگسلم. نه، سر آرامي، كه در گريبان فراموشي، فروبرم! در تمناي آن چه از او دورم، امروز و فردايم را مي سوزم. برای تسکینم، گاهي به دامان گذشته هاي دور مي آويزم، گاهي اما، براي رسيدن و نزديك شدن به آنچه كه دلخواهم است، زمين و زمانه را، به هم، مي دوزم! اما هنوز، در همان جاي هميشگي ام. آهسته آهسته، چون شمع، مي سوزم!.  رهگذری، راه گم کرده را،  می مانم... "بر كرانه ي رودي نشستن و گذر عمر ديدن را" بيش از اين دوست دارم كه، در خانه ام بنشينم و آرزوي مرگ كنم! با اين شيوه از زيستن، هيچ توافقي ندارم، اين گمان كه، در گذشته ها، مردمان، بهتر  از امروز، مي زيسته اند، دمار از روزگارم در مي آورد و جانم را از حسرتي جانكاه، لبريز مي سازد! زندگي ِ امروز، پر است از ابزار و وسايلي كه، نه تنها آرامشي به همراه نمي آورد، بلكه هر لحظه ات را،  پر از تشويش مي كند! اينترنت، موبايل، و ديگر چيزها، كه نام امكانات بر آنها، نهاده ايم. هميشه آبستن استرس و تشويش اند. كاش كه راه رهايي باز شود و از چنگال  اين چرخ ِ سرگيجه آور رها شوم. خواهشهاي هفت رنگ امروزي، جايي براي نفس كشيدن، نمي گذارند، از ارضاي يكي فارغ نشده، آن ديگري در نوبت ايستاده! خواستن و بيشتر خواستن ِ هر روزه، و مرتفع كردن اين تمناهاي رنگارنگ و بيهوده، بسي عبث است كه گمان كني مي تواني سر بر بالين خوشبختی بگذاري آسوده! معتاد به عادتهای دروغین ِ زیستنم، در این شهر. روی نیمکتی نشسته ام.  تنها و نه در آرزوی اینکه، همنشینی در کنارم آید.  آخر، دستان ِ درس آموز ِ روزگار ِ رفته بر من، از همنشینی با غریبه ها، برحذرم میدارند.  چه،  بودشان از تنهایی ات نمیکاهد! و نبودشان از دشواریهای ناخواسته، بازت می دارد.  چونان دنیایی،  تدارک دیده ایم که، راهی جز پناه بردن به صخره و سنگ و کوه و درخت و هر آنچه که، جز آدمی است.  پیش رویمان نیست! راست گوترینمان، استاد دروغ و دورویی است! این نحو، از زیستن، لاجرم، اقتضایش این است. خانه هامان، چاردیواری های بی روح! روزها و شبهایمان، همراهانی کم فروغ و بی نور، خیابانها محل تردد ِ تنهای خشکیده ی مردمانی است که، گویی هزاران سال است، مرده و افسرده اند!.  کسی کمتر نگاهی به زندگی، نمی کند. در سراشیبی رو به زوالی، همه از پی هم، روانند، بی آنکه اندکی، از آنچه در پی آنند، بدانند. دویدن، سراسیمه و هراسان دویدن و رسیدن، این شده تمام آمال و آروزی آنان که، من نظاره گر زیستن ِ آنانانم. رسیدن اما، تنها زمانی میسر است که، روزگارت را، بی آنکه گوشه چشمی به پیشکش هایش، داشته باشی، پشت سر نهاده و در انتهای راهی که نامش روز و شب و عمر توست ایستاده ای.  چنین خسرانی، راه جبرانی آیا دارد؟ برای ما، که نیاموخته ایم، چگونه زیست کنیم، البته راه دیگری نیست تا این عمر گرانمایه را نیست  کنیم!.

دشت لار سال 99 - دوازده

اينجا هر ساعت به اندازه ي يك سال طول مي كشد! چشمانم را مي بيندم و بعد از اندك زماني باز مي كنم، خودم را گول مي زنم كه خوابم برده و مدت زيادي گذشته است. اما با ديدن صفحه ي بي احساس ِ ساعت، اين خيال خام هم، از سرم مي پرد! هنوز همانجايم كه بودم! فكر و نقشه هاي زيادي در سرم مي آيد. مي گويم من كه نمي توانم بخوابم لااقل بلند شده به سمت مقصدم كه گرمابدر است راه بيفتم! اما از ترس سگها و ديگر حيوانات كه در تاريكي شب هارتر و درنده تر مي شوند! از اين فكر بيرون مي آيم و به وول خوردن بيهوده، درون كيسه خوابم ادامه مي دهم. از اينگونه افكار و اوهام خوشم مي آيد. آخر، هم خيلي ترسناك نيست، هم اينكه اگر امشب اينجا از سرما و چيزهاي ديگر مردم، لااقل چند بار تا كنار ماشين و آرامش خانه مي روم و برميگردم! لحظه لحظه ي بودن ِ امروزم در اين دشت را مرور مي كنم. گاهي از كرده پشيمانم كه اينهمه سختي به جان خريدم و اينجايم! گاهي هم به خودم دلداري مي دهم كه اگر نمي آمدم، چگونه چنين تجربه اي مي داشتم. از كجا بايد مي فهميدم كه در همين نزديكي خانه، جايي هست كه حتي در شب ِ گرم تابستان هم نتواني از زور سرما و باد وحشي اش به صبح برسي! زیر چتر سیاه آسمان پرشده است از بلورهای سفید که بی گمان با این سرمای وحشی حاکم بر این دشت جنسشان باید از یخ باشد! گاهی یکی از آنها از جایش کنده شده و در جایی این نزدیکی ها بر زمین می افتد.  چشمانم هنوز بر آسمان دوخته شده، به دنبال نشانه ای از روشنایی روزم. گذر ساعتها در توهم ِ میان خواب و بیداری کارش را کرده و از تيرگي شب كاسته است. كم كم سفيدي گرگ و ميش در هوا پيدا مي شود! هر چند اينجا با دميدن خورشيد صبحگاهي هم اجازه بيرون آمدن از رختخواب را نخواهي داشت، اما همين روشنايي كم سو و سرد هم خود نعمتي است. اكنون ديگر اميد به پايان ِ شب، در دلم، بيشتر پا مي گيرد و بي صبرانه منتطر لبخند خورشيد مي مانم. صبح شهر با اينجا فرق دارد. در شهر سر ساعت كه خورشيد طلوع مي كند همه جا روشن و گرم است ولي اينجا هنوز ، بلنداي سهمگين ِ كوهي كه در دور دست آرميده، خورشيد را پشت ِ خود نگه داشته و نمي گذارد كه دستش به تن دشت برسد.

دشت لار سال 99 - يازده

عصر ديگري از راه رسيده است، باورش سخت است چرخش عقربه ها، گردش كره ي زمين، همان است كه ديروز تجربه اش كردي! گرچه اينجا نيازي به ساعت نيست، از سايه هايي كه هر لحظه بر قد و قامتشان افزوده مي شود ميتوان فهميد در كجاي كاري. ساعتي پيش سايه ي كوهي كه خورشيد بر ستيغش مي تابيد با سينه ي روشنش چندان تفاوتي نداشت. اكنون اما پرتوهاي نور، جسته گريخته از فرق سرش به پايين مي ريزند و بيشتر آنها در پشت سرش گرفتار شده اند و راه به جايي نمي برند. سايه ي سياه كوهي كه در پناهش نشسته ام، وهم انگيزتر شده، پلك هاي دشت، به سنگيني مي گرايد و ديگر از نور درخشاني كه بر چهره اش داشت خبري نيست، آرام آرام خورشيد از پله هايي كه صبح پيدايش شده بود، پايين مي رود و درون خانه اش پنهان مي شود. بوته هاي كوچك در دور دستها با تن سياهشان سرپا ايستاده اند و زوزه هاي لشگريان باد كه با دور شدن صداي پاي آفتاب در حال تصرف پهنه ي دشت هستند، از همه جا بگوش مي رسد. آن روي دشت لار در حال نمايان شدن است! تضادها همه در يك جا! روزش دلخواه و روشن و گرم و شبش اينگونه ويرانگر و بي رحم! من به درون سنگر امن تري عقب مي نشينم. ديگر جرات دست زدن به آب را هم ندارم. درون سنگ چين كوتاهي كه در كنارش آرميده بودم، مي خزم و زير انداز و كيسه خوابم را باز مي كنم تا قبل از اينكه وضع ناپايدار دشت ازاين بيش، بدتر شود، آمادگي روياروي اش را داشته باشم. سكوت است و سكوت و زوزه هاي بادي كه هرازگاهي بر مي خيزد و جولان مي دهد و دوباره آرام مي گيرد. كم مانده ديوار را بر سرم خراب كند! در همه چيز به حد نهايت است اينجا، وسط و ميانه برايش تعريف نشده. سرما. گرما سكوت، سوزش، وحشت... همه باهم در يكجا جمع اند! 

هنوز ساعتي از غروب خورشيد نگذشته كه تمام گرماي تن دشتت را، دست ِ باد به يغما برده است. سنگ، آب، خاك، همه گويي در حال يخ زدن هستند. اكنون نگران ساعتهاي ديرگذر ِ شبانه ام هستم! از خود دشت، بيشتر از هر چيزي مي ترسم. اين ميزبان ستمگر و بي رحم، شبها گويا مشغول قلع و قمع ميهمانان خفته اش مي شود. اينهمه سختي و سردي چگونه اينجا پديدار مي شود، به محض غروب خورشيد! امشب چاره اي جز ماندن هم نيست، براي من كه تمام توانم را براي ديدار آبشار گذاشتم. از يادآوري خواب راحت درون خانه ام به شگفتي مي افتم! گويي خواب چيزي جز افسانه نبوده است، به كل فراموش  اش كرده ام. دشت ديگر آن بهشتي نيست كه صبح ديدم! گاهي زوزه باد به ناله ي حيواني شبيه است! چشمانم را باز مي كنم و تمام حواسم را درون گوشم مي ريزم تا با خوابيدن صداها، ببينم آيا چيزي نزديك مي شود؟ اما اينها چيزي جز هزاران توهي نيست كه امشب  را ميهمانشان هستم! زيپ كيسه خواب را تا زير گلويم بالا كشيده ام و از اينكه سرم را هم آن داخل پنهان كنم، مي ترسم! ترجيح مي دهم قبل از دريده شدن، صورت دشمنم را ببينم! اينها توهماتي است كه حتم دارم در دل شجاع ترين ساكنان اين  دشت وحشي هم، خطور خواهد كرد. علاوه بر اين اوهام و افكار ترسناك! دست و پا و تنم هم با آنها همراه شده به ستوهم آورده اند! امشب گويا قرار است نامشكوف ترين نقاط بدنم را در اين جهنم ِ سرد كشف كنم! خارش هاي عجيب و ناپيدايي در غيرقابل دسترس ترين جاهاي بدنم به هزار خواهش مرا دعوت به خاراندنشان مي كنند! براي ارضاي آنها حتما" بايد عريان باشي و همه جاي بدنت در دسترس! گاه  ساق پايم، از داخل مي خارد! گاه درون گلويم، جايي بين سينه و دهان كه من نام گلو بر او مي گذارم. نه مي شود ناديده شان گرفت، نه مي شود خاراندشان! فقط يك هدف دارند گويا، دست در دست سرما و باد، مانع خوابم شوند! و البته در اين كارشان موفق اند

دشت لار سال 99 - دهم

از شيب تندِ كنار رود، همراه با صداي جوش و خروش سپيد آب، پايين آمده، به جاده مي رسم. با اندکی فاصله، در سمت شرق، صورت كوه را با لودر، خراش مي دهند و زخم هاي پيكرش را، نمايانتر مي كنند! براي اينكه تاخت و تازشان، راحت تر شود و سختي كمي، متحمل شوند براي سالهاي آتي، كه مي خواهند بيايند و هستي اين دشت زيبا را، تاراج كنند! به آنها پشت كرده به سمت غروب خورشيد كه كم كم، سايه ي برجستگي هاي دشت لار را ، بلندتر مي كند. پيش مي روم. اكنون رودخانه، در دست چپ و آبشار قو در دست راستم و خورشيد با نور كم جان شده اي، بر پيشاني ام مي تابد! با فاصله ای کوتاه از دره ای که آب نقره گون آبشار قو را، به پایین می آورد، چسبیده به شانه ی پایین جاده خاکی، سازه ای محکم و استوار با دیوارهاي سترگ و سقفی گنبدی آرميده است. ملاتی از ساروج، خشتهاي سنگي اش را، محكم در کنار هم، نگه داشته، بعد از قرنها هنوز پابرجا مانده است! پیش از این گمان می کردم، این هم، به همان عشایر چادر نشین تعلق دارد! هر چند كه هيچ شباهتي به خانه هاي موقتي و چند روزه ي اطرافش ندارد، برای خودم هم، قابل باور نبود! اما اکنون میدانم که روزگاری دور، پناه کاروانیانی بوده که از بلده به تهران و بالعکس در این مسیر، رهسپار بوده اند. انديشيدن به آن روزگاران، به آن كاروانيان، سرم را محكم به صخره هاي پيرامونم مي كوبد و هوش از سرم مي برد! چگونه در اين وحشي ِ رام نشدني، سفري سخت را به انجام مي رساندند، سفري كه در آن زنها و بچه ها و ديگرانی بوده اند! آيا طاقت مقابله با سرسختي هاي اين وحشي بي رحم را در دهه ها قبل، كه بسيار پررنگ تر از امروزش بوده، داشته اند؟ چگونه زندگي مي كرده اند و قصدشان از اين سفرها چه بوده است؟ نگاهشان به اطراف، به اين آبشار هميشه جاري در بالاي سرشان، به اين جاده ي امروزي كه كوره راهي بيش نبوده، چگونه بوده است؟ همراه با شگفتي و سپاسگزاري؟ يا با اكراه و سختي؟ اي كاش براي يك لحظه هم كه شده به آن زمانه و به ميان آنها، پرتاب مي شدم و يك سفر را همراهي شان مي كردم! با اين افكار از او فاصله گرفته به سمت غرب پيش مي روم. خستگي تن، با دوري يار، همراه شده، رمق از پايم گرفته است. اما ترس شب ماني در دشت وحشي لار نهيبم مي زند كه تندتر از پيش گام بردارم! ساعتي گذشته و اين بار از سمت شرق به رود بزرگ و خشكيده ي لار مي رسم، از او در ميگذرم و روزهاي پر غرورش را در ذهنم تصوير مي كنم. آنسوتر از رود در همان جايگاه متروك مانده ي عشاير، كه صبح اتراق كرده بودم، مي نشينم. خواب و چايي و خوردني ديرگاهي، پس از اين راهپيمايي طولاني را، نمي توان در اينجا، ناديده گرفت. كوله بر زمين گذاشته، غبار راه از تن دور مي كنم و در پناه ديواري مي نشينم. نه از آنتن و فضاي مجازي پرآزارش، خبري هست، نه از صداي چيزي جز ريزش نرم و آرام آب در كنارم، با خود مي انديشم از آن همه دويدن و اندوختن، مگر نهايت ِ آنچه كه مي خواهي، همين نيست كه اكنون درون آن آسوده اي؟ تصميم مي گيرم در جايي كه آروزي تمام عمرم است، شبي را بسرآورم. از اين آرامش و شكل ِ دلخواه ِ همه آنچه كه كنار هم نشسته اند، تا تو را به اين نتيجه گيري برسانند كه: تمام خواستني ها يكجا جمعند، نمي توان دل كند! تكيه به ديوار بي سقفي كوتاهي داده ام كه در يك سمتم تنوري است كمي از زمين اطرافش بالاتر و با اندكي فاصله جايي باز هم با ديواري كوتاه تر كه گويي محل شست و شو و حمامشان بوده است و دور تر از آن يك سرويس بهداشتي شبيه آنچه كه همه ما در خانه هاي شهري مان داريم. براي ماندن در اينجا نه تنها چيزي كم و كسر ندارم. اضافه تر از آنچه مي خواهم هم، هست.

دشت لار سال 99 - نهم

تمام پوششم را از تن به دور مي كنم، مي خواهم بي پرده با اين عروس ِ پرده پوش، بياميزم! زيبايي در زيبايي، هوسناك ِ هماغوشي اش ساخته است! به اين سو و آن سو مي روم. فقط نگاهش مي كنم و هر از گاهي با تماس دستان ِ سپيد و سردش با تن عريانم، پا پس مي كشم و از او مي گريزم، جرات اينكه نزديكتر شوم را ندارم! آنچه مي خواهي با آن جه مي كني تفاوت دارد! هدف من از اين آمدن و پاي در راه دشت گذاشتن، شايد تني به دست اين يار سپردن بوده! اما اكنون ياراي نزديكي اش را، ندارم! ساعتي بدين گونه مي گذرد. سر در پاي او گذاشته، براي لخظه اي از دنيا و از آنچه هست و نيست دور مي شوم. هرچند اين يك لحظه؛ از ساعتي بيشتر طول كشيده است و اكنون زمان جدا شدن و خداحافظي فرا رسيده است. طراوت و زيبايي آبشار و صخره هايي كه آب، خود را، از آنها به پايين پرتاب مي كند، بر گذر زمان، فايق آمده است.  اكنون چيزي جر آنكه دارم، از خدا نمي خواهم. هر لحظه ام زيباتر از قبل! نشستن، نگريستن، گريستن، آرام آرام، لحظه هاي امروزم را از ظهر به غروب، سوق داده اند! سيراب از شكوه و زيبايي اش، تشنه كام دوباره ديدنش، كوله بار رفتن را ، ساز مي كنم و از راهي كه آمده بودم، در هر گام با نگاهي پر حيرت و حسرت به پشت سر، از او دور مي شوم! او از من دور مي شود شايد! و من جايي نرفته و ميخ كوب زيبايي اش هنوز همانجا كه بودم مانده ام! چه پر رمز و راز است اين هستي! كه در گوشه ي كوچكي از او سكنا گزيده ايم و باد ِ هوا در سر خويش ريخته ايم! من مي روم و او مي ماند، نه فقط امروز و امشب، بلكه هزارها و هزاره ها را، تنها اينجا مي زيد و بدون آنكه خسته و درمانده شود از صخره ها و سنگها به پايين مي پرد! شايد تنها براي اينكه نشاط بيافريند و زندگي بخشد! شايد براي همين است كه تنش به اين سپيدي است! از پرشهاي بي پروايش خون در تنش نمانده و رويش به سپيدي گراييده است! شايد اين باشد، چه مي دانم! به اين مي انديشم كه وقتي كسي نگاهش مي كند، يا در ظلماني ترين لحظه ي شبهاي تاريك، بدون اينكه هيچ چشمي بتواند ببيندش، آيا تفاوتي در رفتارش پديد مي آيد! هزار سوال بي پاسخ در ذهنم شكل مي گيرد. از كدامين منبع بي پايان سرچشمه مي گيرد! جايي تقريبا" نزديك قله، از زير سنگي نه چندان بزرگ، به نرمي و آرامي بيرون مي خزد و چند متر پايين تر از اين صخره هاي سخت به پايين مي غلطد، چرا تمام نمي شود؟ اگر با تن انسان قياسش كني گويي از جايي بالاي سينه اش آب مي جوشد و به بيرون مي ريزد! كدام منبع بي پاياني است كه آن پشت پنهان شده و تمامي ندارد؟ چيزي جز خاموشي و سكوت در جوابم نمي يابم. راه رفته را، به پايين برميگردم. از كنار آبشارها كه مي گذرم، باز هم هوس مي كنم تن خويش به دستانشان بسپارم، اما از سرمايشان، بيمناك مي شوم و از اين خواهش، چشم مي پوشم.

دشت لار سال 99 - هشت

جاده با شيب ملايمي كه دارد، به شمت شرق، همچون كمربندي دشت سپيد آب را، دور مي زند. كمي جلوتر اما آب قطع اش كرده و از دره اي پر شيب به پايين سرازير مي شود. از اينجا ديگر بايد از او جدا شده، از سينه كش كوهي كه زير پاي آبشار قو، پهن شده است، بالا بروم. كمي در پاي آب مي نشينم، بي شمارش ِ پيمانه ام، از او مي نوشم. نامش برازنده اش است. سپيد است! بي هيچ شباهتي به هيچ سپيدي كه تاكنون ديده ام، به دانه هاي مرواريدي مي ماند كه بدون شماره و محاسبه از روي هم مي غلطند و به پايين پرتاب مي شوند! حتم دارم اگر دست دراز كنم، مشتم پر از آنها مي شود. با اين خيال، دست فرو مي برم اما خالي بيرون مي آورم! تنها ردي شفاف برجاي مانده است از تماس با او. شگفتي ام از اين زيبايي كه مي بينم با نوشتن در اينجا بيان شدني نيست! از كرانه ي آب در حالي كه چشم به او و خراميدن زيبايش، دوخته ام، بالا و بالاتر مي روم، نفس در سينه حبس است، از هيجان ديدن اينهمه زيبايي، در يكجا، از بالاي صخره ها و از سنگها چون قوهاي سپيد ِ در حال پرواز، آب فواره كنان پايين مي آيد و سر بر بالين سنگهاي خوشبخت مي گذارد. نمادي شايد از زندگي و مردن ما باشد. اما نه به اين زيبايي!  فرازي و از پي آن فرودي.  نسيمي ملايم قطرات ريز ريز شده ي مرواريدها را، بر سرو رويم مي پاشد، شايد اين گونه اين شگفتي زيبا مي خواهد بمن كه مشتاق ديدارش بودم خوشامد گويد! از آنجا كه جاده و آب با هم تلاقي مي كنند تا پاي آبشار به زحمت دويست متر فاصله هست، ولي بيشمار زيبايي در همين اندك جا، نهفته است. كمي مانده به آبشار اصلي، آب از روزنه هايي در سنگ تراورتن مي جوشد و بيرون مي ريزد. تمام زير و بمش پر شده است از گلسنگهاي زيبا! از او هم همچون بقيه، عكس مي گيرم، هرچند بي شباهت به خودش است، انگار كه موجودي زنده را پس از مرگ نگاهش كني! آن جاري زيبا بر روي فرشي از سبز تيره رنگ، با برجستگي و فرو رفتگي هايي كه گويي جزيره اي گرمسيري و پر از زندگي، در ميانه  ي اقيانوسي است. خدارو شكر مي كنم كه بار ديگر توانسته ام زاير زيبايي اين آفريده اش باشم، در پايش سجده مي كنم و جرعه اي از آب اين فواره ي سبز تيره كه تمام اطرافش  را صخره هاي كرم رنگِ خشك احاطه كرده است، به يادگار مي نوشم. با او بدرود گفته، به پاي آبشار اصلي كه چند متري بالاتر است و از لبه ي پرتگاهي وسيع به پايين مي ريزد مي رسم. لبه هاي جان سخت صخره، در زير فشار هميشگي و هزاران ساله ي آب، طاقت آورده اما سنگهاي زيرينش چنين بختي نداشته اند! خرد شده، فرو ريخته اند و آب چون پرده اي سپيد از نقاب كلاهي آويزان است. عروس ِ زيبارو، رويش ز شرم  پوشانده است! سر به سمت بالا مي گيرم، خورشيد در خندان ترين لحظه اش همچون من، با چشمان گشوده از تعجب، تن سپيد عروس را نظاره گر است. از روبرو از چپ و از راست بر او چشم مي دوزم. اي قوي سپيد گردن، اي زيباروي  شال سپيد بر سر! به پشت سر آب كه سنگها ريخته و ديگر خالي شده است مي روم و از پشت سرش به تن زيبايش مي نگرم. تنها اگر بتواني بودن در دنيايي غير از آنچه اكنون در او هستي را، تصور كني، مي تواني ديدن اين زيبايي را همراه من باشي...

دشت لار سال 99 - هفتم

تپه ي كوچك آبي رنگي، در ميان ي رود لار و سفيد آب كه هر كدامشان، جداي از يك نام، دنياهاي زيبايي را در برابرت مي گسترانند، حايل شده است. با هر گام كه به سمت شرق مي روم، گويي در برابر خورشيدي كه به هنگام سحرگاهان، پله پله از اتاق خوابش بيرون مي آيد و در برابرت تمام رخ مي ايستد. دشت زيباي سپيد آب هم چون عروسي پرناز و عشوه، نمايان مي گردد. در هر چرخش، زاويه اي گسترده تر پيشكش ات ميكند. از راهي كه زير پاي گوسفندان عشاير الك شده و مثل آرد، نرم است مي گذرم. همسايه ي سمت راستش جوي آبي از رود سپيدآب است كه تا اين كرانه كشيده شده و در كنار چادري كه هنوز بار سفر از اين دشت نبسته و برجاي مانده است، درياجه ي كوچكي را، پر مي كند. حتما خانه اي براي تابستان اردكهايشان بوده! سرسبزي چمن كه نوازشگر نگاه توست در حاشيه اش، ديده مي شود. و در سمت چپ راه، صخره هاي تراورتن كه انگار از خويشاوندان همان صخره هاي عظيم تنگه يونزا باشند، جا خوش كرده اند. باد و باران و برف، غارهاي كوچكي را  در تن او تراشيده و ساخته است و بيشتر به صورتك هاي انساني شبيه اند تا صخره هاي خشكيده ي بي جان! اكنون روبرو با رود بالا مي روم. تن سپيداش را بر روي فرش سبز گسترانده است و در فواصلي از هم، از زميني كه زير پاي اش شكسته و فروريخته است به پايين مي ريزد. آبشار قو هم آن بالاتر، چون دست و پاي همان عروس زيبا، در سينه ي كوه، بي تلكف رها شده است. تنم خسته  و پايم ياراي رفتن ندارد، اما اينجا من نيستم كه فرمان مي دهد. تو گويي تن و ذهن و دست و پاي ديگري به من مي دهند، از لطف و زيبايي بي حد دشت! در اين خشكساي تابستان! راه نمي روم، انگار كه پس از سالها دوري و انتظار، شوق در آغوش كشيدنش مرا به سوي او مي كشاند. با گامهايي تندتر از قبل در شيبي با زاويه اي اندك، به سمتش روانم. هر گام جلوتر كه مي روم، هديه هاي بيشتري از طبيعت دريافت مي كنم، در سمت راست و آنسوي رودخانه ي سفيدآب، دوباره دشت كوچكتري در ارتفاعي بالاتر و از اين دو هم زيباتر، نمايان مي شود. زيبايي سوار بر زيبايي است اينجا! دور از دسترس است و من هواي آبشار كرده ام. همچنان در جاده به پيش مي روم. چنان نزديك است كه انگار دستم را دراز كنم، تن سپيدش را لمس خواهم كرد! با اين وجود اينقدر از او دورم كه گمان مي كنم هرگز به او دست نخواهم يافت.

دشت لار سال 99 - شش

سر از بالين سرخوشي، بر ميدارم. تمام اطراف، چونان آغوشي گشوده و گرم، حس برخاستن و رفتن بسويش را در ذره ذره ي وجودم بيدار مي كند، اينجا، غفلت و خواب بودن را، بر نمي تابد. آخر، خود به خوابي مي ماند! در فاصله هايي كوتاه از هم، جزاير سرسبزي كه،  از دست عطشناكي تابستان جان به در برده اند،  اكنون زير نور خورشيد تنشان را به دست نوازشگرش سپرده اند. جوي هاي آبي كه  كمي دورتر از آنها، خط سبز رنگي را با خود تا دور دست تر از تيررس نگاهت ادامه مي دهند. كلبه هاي سنگي بي سقف و كوتاهي كه حس وحشي دشت را برهم نمي زنند و سكوتي تمام، كه همه جا را، فرا گرفته است. مي داني تا كيلومترها به هر طرف كه رو برگرداني، اثري از همنوع خود، نخواهي يافت... و همين مايه دلگرمي است كه اينجا همانجايي است كه، دنبالش بوده اي! براي چندمين بار دست و رويم را، در آبي كه كنار كلبه ام، جاري است، مي شويم. تازه و تازه تر شده ام. در بهار خروش و غرش رودخانه ي ديوانه ي لار، حتي از اين فاصله كه اكنون با او دارم، ترسناك و وهم آلوده است. امروز اما خبري از آن ابهت، ديگر در او نيست. دشت، آن چهره ي خشمگينش را، با آرامشي ناشي از خستگي، كه حاصل تلاش و تقلاي نيروهاي بي پايان طبيعت در تن اوست، جايگزين كرده است. هواي ديدن رود، از جا بلندم مي كند! پا در راه رسيدن به او گذاشته ام. تا نزديكي هايش كه مي رسم، در بستر سنگلاخي اش، اثري از آب هميشه جاري، نمي بينم. با چشماني پر حيرت، به دنبال گم شده ام در فراز و فرودهاي سنگلاخي اش، مي گردم. در گستره اي به وسعت پانصد متر كه روزگاري تمامش را فرش سرد آب مي پوشاند، چيزي بر جاي نمانده است. جز دو جويباري كه خاك زيرپايشان را خورده و عميق تر كرده اند... تا پناهي باشد براي آبي كه در ديواره هاي كوتاه كناره ي جوي روان است، بيش از اين ،هيچ، ديده نمي شود. در اين روز از سال انتظار ديدن رودخانه اي خروشان را اينجا نداشتم. اما تن خسته و افسرده اي اينچنين هم در خيالم نمي گنجد! بهار را ، با اشك بر ديده، از اينجا گذشته و در تپه هاي جزيره اي، كه سر از آب بيرون داده بودند، انگشتان پايم را، با گرماي دست و دهانم التيام مي دادم. اكنون اما بي هيچ تماسي با آب، به سمت شرق مي گذرم. تعمدا دست در او فرو مي برم و مشتي را، در دهانم مي گذارم تا سرماي آن روزهايش را، با امروز محك بزنم. باورش دشوار است ! شايد همه ي آنها، بافته ي ذهن من، بوده باشد! بستر خشكيده رود، پاياني ندارد. بسيار وسيع مي نمايد. مي دانم پشت آن  تپه ي آبي رنگ كه روبرويم نشسته است، دشت گرامي لار، شكوهي ديگر را، برايم پنهان نگه داشته است. پس رود و خاطره هاي بهاري اش را، رها مي كنم و به سمتش مي روم. اكنون ديگر از او هم گذشته، وارد قلمرو سپيدآب، شده ام. اين نام يادآور زيبايي ديگري در ذهن و جان من، است. رودي كه به تمامي تنها از يك چشمه در بالاي آبشار قو، يا همان سپيدآب، سرچشمه مي گيرد و ازسينه ي كوه به پايين مي خروشد تا در دشت آرام لار، با رودخانه اش درآميزد. گويي اينجا هم، هماغوشي اين تن برف گون ، با آب خشن و تيره ي لار؛ زمين زيباي پايين دست را، چنين بارور ساخته است.

دشت لار سال ۹۹ _ پنج

با این فکر که صبحانه را، در این گرمای دلچسب پیش از نیمروز، در همینجا، که تا دیروز محل اتراق خانواده ای بوده، میل کنم؛  کمی چوب و تخته ای که آن  اطراف افتاده را، در یک جا، جمع می کنم.  حالا، به دنبال آب میگردم. یک بطری و دو بطری، کارساز نیست! من آب جاری میخواهم! در این دشت، بدون نشستن در کنار جوی آب، حس بودن در بهشت، چیزی کم دارد! آب ِ "رودخانه ی  یونه زار" از شرم حضور نگاههاي سوزان خورشيد، به زير بستر سنگلاخي اش خزيده و دور از دسترس است! ناگزیر از اینجا دل میکنم و دوباره، پای در جاده ی خاکی، كه چند قدمي آنسوتر، در دل دشت، به شمت شرق كشيده شده است، میگذارم. اندکی  که دور می شوم. دوباره جایگاهی متروک مانده،  مرا بخود می خواند. آب از لوله ای در میانه ی سنگ چین های کوتاه قامت، به روی ماسه ها می ریزد و تمام اطرافش را به رنگ سبز، نقاشی کرده است. از اینجا دیگر تکان نمی خورم. چوب و سوخت ها را جمع کرده چایی را دم میکنم. با خود می اندیشم که این صبحانه خوردن در این فضا، آیا همان است که من هر روزه، در خانه و محل کارم، انجامش میدهم؟ روز به نیمه رسیده و خورشید بی پرده زمین را زیر مشت های سوزانش داغ میکند. هیچ درخت و سایه ای پیدا نمیکنم.  در سایه سار کوتاه دیوارک هایی که به زحمت تا یک متر بالا رفته اند. پنهان شده ام. کمی آسودن در این مکان رویایی، شاید اگر اکنون نشود، هرگز دست یافتنی نباشد. پس نقد را می چسبم و برای مدتی هر چند کوتاه، از دل نگرانی ها و داشته و نداشته هایم دست میکشم و خود را، به دست دشت میسپارم.

دشت لار سال 99 - چهار

كمي آنسوتر از بستر خشكيده ي "رودخانه ي يونه زار" كه بر خلاف حال و روز امروزش، در بهار، خروشان و غران، به سمت رود لار مي رود، جايگاه عشاير، متروك و تنها، برجاي مانده است. چند سنگ چين ِ محقر، كه به عنوان محل اتراق و برپايي چادرهايشان و كمي آنطرف تر يك خانه ي سنگي كوچكتر، براي مرغ و سگهايشان، و يك حوض سيماني ِ يك در يك، با لوله آبي در كنارش، البته اكنون كه آخرين ماه از تابستان است، چشمه هاي بي رمق، ديگر ياراي آب رساندن به اينجا را، ندارند و لوله بي آب، در كنار حوض، بيش از آنكه طراوت ببخشد، حسرت مي آفريند! اينجا هم، احتمالا محلي براي استحمام ، شست و شوي ظرف و لباس و ديگر چيزهايشان است. اين تمام دارايي يك خانواده ، براي 90 روز زندگي در دشتي وحشي و بي رحم است، حتي در تابستان! با اندكي فاصله از اين سنگ چين ها، سكويي كوچك، جلب توجه مي كند! با ابعاد يك در يك و ارتفاع نيم متر از سطح زمين، با سوراخي گرد در ميانه، كه رويش را، با صفحه اي فلزي پوشانده اند. سنگ و خاك هم، روي آن، ريخته اند براي جلوگيري از خرابكاري ساكنان وحشي دشت در ماههاي باقي مانده از سال. اينجا هم تنورشان است.  شير و نان و همه چيزشان را، از دست رنج خود دارند. آفرين به شماها. دو گوني پر از سوخت حيواني هم، در كنارش مانده است. ذخيره براي سال بعد، كه مي آيند و دوباره شروع مي كنند به زندگي. تجسم آن روي ساده و پرجنب و جوش ِ زندگي، در اين فضاي طبيعي و زنده، هوش از سر مي پراند، هر چند كه سخت و دشوار باشد!

دشت لار سال 99 - سه

از سوزش و نوازشهاي سرد صبحگاهان ديگر خبري نيست، گويي در دهانه ي تنگ ِ تنگه، گيرافتاده و راهي به اينسوي كوه، نمي يابند! آفتاب بالاتر آمده و به دنبال حريف شبانه اش، سينه ي دشت را در مي نوردد. لشگر سرما ياراي مقاومت در برابرش ندارد! اينجا قاعده و قانون خودش را دارد. زمستان و تابستان برايش به آن معنا كه در ذهن ما جا خوش كرده، تعريف نشد است. شب هنگام سرمايش از پا درت مي آورد! روز با گرما پوست تنت را مي كند! اينجا دشت ِ لار است. همسايه تر از هر جايي با آفتاب و برف و سرما. از تنگه ي بلند بالاي "يونه زار" كه اكنون در ميانه آخرين ماه از تابستان جويبار باريكي را به سمت دشت روان مي دارد به سمت شمال مي گذرم. سنگها و صخره هاي تراورتن با تن سفيدشان در برابر باران و برف و باد هميشگي اين گذرگاه، همچون صورت چوپانانش، آبله گون و سوراخ سوراخ شده است. ردي از چشمه هاي جوشيده در فصل هاي باراني، بر جاي جاي صخره باقي مانده است. درختچه هاي سبز، هنوز در مسير آب پابرجا مانده اند. دوباره نگاهش مي كنم، براي پايداري اش، ازاو سپاسگزاري نموده به سمت دشتي كه پيش رويم آغوش گشوده است روان مي شوم. عشايري كه از ورامين و سمنان راهي اينجا مي شوند تا نيمه شهريور فرصت بيشتر ندارند براي ماندن و چراندن. دوباره از اينكه دردسر مواجه با سگهاي گرگ نمايشان را، نخواهم داشت خدارو شكر مي كنم. آخر امروز شانزدهم شهريور است و عمده حاضرين، اينجا را ترك كرده اند و آن چند تايي كه هنوز اينجا هستند، به قدر كافي از من دورند و مزاحمتي برايم نخواهند داشت. چند قدمي كه از تنگه دورتر مي شوم، در سمت راست، آنسوي رود گسترده اي كه اكنون چيزي جز سنگلاخ و بستري حشكيده نيست، جايگاه عشاير را مي بينم و به سمتش مي روم. برايم تازگي دارد، ديدن آغل هايشان، يادآوري زندگي ساده و توام با مرارت آنها در اين دشت ِ سخت ِ بي همتا! 

دشت لار سال 99 - دو

از چشمه آهن به سمت بالا، جاده را به چپ و راست تابانده! تا سينه كش كوه، اوج مي گيرم.  در نيمه شهريور اما، آنچه در ذهن و ناخودآگاهت از هوا مي خواهي، هرگز اينجا ملاقاتش نخواهي كرد! شواليه هاي سهمگين سرما، دستان مهربانِ خورشيد را، از دامان ِ كوهستان، كوتاه كرده اند و خود اينك مشغول تاخت و تازند! رد ِ سوزان شمشيرهاي آخته شان بر تنت، چنان ردي از سرما بر جاي مي گذارد كه رعشه بر اندامت مي افتد! تاب و توان ِ هيچ كاري را ندارم. به ناچار كنار جاده اي كه ريزش هاي پي در پي سنگ و گل و... مسدودش كرده اند، مي ايستم. از اين پيش تر ديگر نمي توان رفت. همانجا چادر بر پا مي كنم و به قصد استراحت شبانه درونش مي خزم. زهي خيال باطل!  خواب رويايي بيش نيست در اين شب ِ سرمازده، به هر پهلو كه مي چرخم از همانجا گويي با هزاران سوزن يخ زده پذيرايي مي شوم. سرما قوي تر از خستگي بر من مي تازد و حسرت خواب را، حتي براي لحظه اي، از چشمانم مي ستاند. ساعتي بدين منوال مي گذرد. از پهلو به پهلو شدن، ديگر خسته ام. خيال خواب راحت ِ درون چادر را براي خود، محفوظ نگه مي دارم و بلند شده به داخل ماشين مي روم. به ناچار روي صندلي و با بخاري روشن، به خواب مي روم.  خواب كه نه، بلكه بهانه اي تا شب را، به صبح برسانم. ساعت 7:20 از خواب ِ هزار پاره ام، بيدار شده، اطرافم را پر از نور بي رمق خورشيد مي يابم. گرما هنوز جاگير نشده است. گويي در گريز از دست ِ سرماي پر زور ِ اين دشت، در سوراخهاي كوچك و بزرگ اينجا پنهان شده باشد. دستم به او نمي رسد! نا اميدانه با تقلايي جانسوز! بساطم را به دوش گرفته، از آنجا دور مي شوم. تنها اميدم اين است كه با تحرك و تقلاي خودم اندكي گرمي به تنم بريزم. تا گردنه "خاتون بارگاه" يا "يونه زار" كه مي روم تقريبا از دست سرما گريخته ام. در انتهاي تابستان كه تمام آب و تروتازگي تن ِ طبيعت برباد رفته است! ديدن سرسبزي دشت لار از اين بالا شگفتي كمي نيست! از پيچ و خم جاده اي كه از گردنه گذشته، به درون تنگه ختم مي شود، اوريب و بريده بريده، پايين مي روم. چوپانها، گوسفندان بيچاره را، در اين سرماي سوزان، به بهانه ي چريدن، در دشت رها كرده اند و صداي زنگوله ها، جايشان را برايم آشكار مي كند. خوشبختانه، از همديگر دوريم و نيازي نيست از سگهاي وحشي گله، ترسي به دلم، راه بدهم. نيم ساعتي هست كه از گردنه به پايين سرازيرم و اكنون به كنار چند درخت بيدي، رسيده ام كه جزو معدود درختان اين دشت ِ باز، چونان گوهري بي همتا، خودنمايي مي كنند. در اين ساعت از صبح ، اين سوي يال ِ كوهستان، بهره ي زيادي از پرتوهاي جان ِ بخش آفتاب نبرده و گرم نشده است، پس من هم تمايلي براي نشستن در كنار بيدهاي زيبا، نشان نمي دهم و گرماي تنم را براي خودم نگهميدارم و به راهم ادامه مي دهم، از دره كوچكي كه كمي بعد از درختان بيد، آب گوارا و سردي را در خود به سمت تنگه مي برد، بطري ام را پركرده، مي گذرم. اكنون ديگر به صخره پرشكوه و بلند تنگه يونزا، رسيده ام و هميشه و هربار كه به اينجا مي رسم، به نيكي و خوبي از او ياد مي كنم كه توانسته جلوي ما انسان ها، سينه سپر كند و مانع دست اندازي به دشت زيباي لار شود.

دشت لار سال 99 - يك

بعد از روزها ترديد، بالاخره بر لشگر اما و اگرها، فايق آمده؛ پاي در راه سفري تكراري، اما بي تكرار، مي گذارم. سفر به دشت ِ زيباي لار، بعد از انجامش در ارديبهشت و خرداد، اينبار اما، در ميانه ي شهريور، هوس ِ بهشت ِ رويايي ِ لار به سراغم آمده است. از تهران به سمت لشگرك، فشم و گرمابدر، ادامه راه داده، در مقابل گيت محيط بانيِ گرمابدر، ماشين را، تنها مي گذارم. ساعت، شش عصر است و در اين شهريوري كه، مي رود سنگر گرم ِ تابستان را، به مهر كوته روز،  واگذارد! خورشيد زيبارو، در پس ِكوههاي بلند بالاي فشم، در حال پنهان شدن است. از گيت گذشته، چند قدمي در جاده ي خاكي جلوتر مي روم.

پاهاي، صخره و سنگ پرست ِ من، عادت به پيمودن جاده هاي هموار، ندارد. از تصميمم برميگردم. سوار بر ماشين، از دروازه اي كه در آغاز شب، ديگر كسي پاس اش، نمي دارد؛ مي گذرم. جاده با شيبي ملايم، در دامن كوه به پيش مي رود تا به كمرگاهش برسد! از اينجا، با گذر از پلي كه براي در امان ماندن از سيلابها، به رويش ساخته شده، در سمت ديگر كوه، ادامه مي يابد. اندكي بالاتر از پل، در مسير منتهي به گردنه اي كه گويي نامش "خاتون بارگاه" است، چشمه اي نارنجي رنگ، از درون زمين كه نه، از سينه ي كوه مي جوشد و پايين مي آيد.  بو و مزه آهن زنگ زده مي دهد! من نامش را "چشمه آهن" مي گذارم. رد پاي رنگينش، در تمام اطراف، تا رسيدن به ماسه زار دره ي پايين دست، ديده مي شود. پياده شده، جرعه اي از او را، مزه مزه كنان، پايين مي فرستم و به راهم ادامه مي دهم.