دشت لار سال 99 - دوازده
اينجا هر ساعت به اندازه ي يك سال طول مي كشد! چشمانم را مي بيندم و بعد از اندك زماني باز مي كنم، خودم را گول مي زنم كه خوابم برده و مدت زيادي گذشته است. اما با ديدن صفحه ي بي احساس ِ ساعت، اين خيال خام هم، از سرم مي پرد! هنوز همانجايم كه بودم! فكر و نقشه هاي زيادي در سرم مي آيد. مي گويم من كه نمي توانم بخوابم لااقل بلند شده به سمت مقصدم كه گرمابدر است راه بيفتم! اما از ترس سگها و ديگر حيوانات كه در تاريكي شب هارتر و درنده تر مي شوند! از اين فكر بيرون مي آيم و به وول خوردن بيهوده، درون كيسه خوابم ادامه مي دهم. از اينگونه افكار و اوهام خوشم مي آيد. آخر، هم خيلي ترسناك نيست، هم اينكه اگر امشب اينجا از سرما و چيزهاي ديگر مردم، لااقل چند بار تا كنار ماشين و آرامش خانه مي روم و برميگردم! لحظه لحظه ي بودن ِ امروزم در اين دشت را مرور مي كنم. گاهي از كرده پشيمانم كه اينهمه سختي به جان خريدم و اينجايم! گاهي هم به خودم دلداري مي دهم كه اگر نمي آمدم، چگونه چنين تجربه اي مي داشتم. از كجا بايد مي فهميدم كه در همين نزديكي خانه، جايي هست كه حتي در شب ِ گرم تابستان هم نتواني از زور سرما و باد وحشي اش به صبح برسي! زیر چتر سیاه آسمان پرشده است از بلورهای سفید که بی گمان با این سرمای وحشی حاکم بر این دشت جنسشان باید از یخ باشد! گاهی یکی از آنها از جایش کنده شده و در جایی این نزدیکی ها بر زمین می افتد. چشمانم هنوز بر آسمان دوخته شده، به دنبال نشانه ای از روشنایی روزم. گذر ساعتها در توهم ِ میان خواب و بیداری کارش را کرده و از تيرگي شب كاسته است. كم كم سفيدي گرگ و ميش در هوا پيدا مي شود! هر چند اينجا با دميدن خورشيد صبحگاهي هم اجازه بيرون آمدن از رختخواب را نخواهي داشت، اما همين روشنايي كم سو و سرد هم خود نعمتي است. اكنون ديگر اميد به پايان ِ شب، در دلم، بيشتر پا مي گيرد و بي صبرانه منتطر لبخند خورشيد مي مانم. صبح شهر با اينجا فرق دارد. در شهر سر ساعت كه خورشيد طلوع مي كند همه جا روشن و گرم است ولي اينجا هنوز ، بلنداي سهمگين ِ كوهي كه در دور دست آرميده، خورشيد را پشت ِ خود نگه داشته و نمي گذارد كه دستش به تن دشت برسد.