به دارو پناه نمی برم؛ دور از تو!

من از دار ِ نگاه ِ تو می آویزم؛

تن رنجور خویش را!

شبانگاهان که تو آرام در خواب ناز خفته ای؛

و من در آتشی که از عشق تو در جانم شعله می کشد؛

گر گرفته و سوخته ام...!

بالا و پایین؛ چپ و راست!

به هر سمت که می چرخد تنم؛

شعله ها فزونی می گیرد در او!

چرخش؛ چاره ِ بخت سیاه نیست!

نصیب من که از گردش روزگار؛

به جز این عمر ِ تباه؛ نیست!

به چشم خود می نگرم؛

تمام تنم که سوخته از نگاه تو؛

بازمانده از او؛ که جز حسرت و آه نیست...