در جنگ مغلوبه ای که با این کوچک ِ پنهان در تنم دارم! از پیش می دانم که بازنده ام! اما هیبت و شجاعتی دروغین؛ در نگاهم ریخته؛ رو در روی او می ایستم! با شمشیری آخته؛ تا فرو کنم در سینه ام؛ و آن دیوانه را از مخفی گاهش بیرون کشیده؛ کارش یکسره سازم! پایانی بر رنج و عذاب هر روزه ام! اما با هر ضربه تیغم؛ او از گوشه ای دیگر سر بر می آورد! از انگشت پایم تا فرق سرم؛ همه جا را پناهگاه خود ساخته است! بی امان ضربه ها را بر تنم فرود می آورم! جز دردی جانکاه؛ حاصلی ندارد؛ تمام تنم؛ تکه تکه شد! افتاده در خون! دریغ که درد حضور او در دلم کاستی نگرفت! و من در نمی یابم؛ کجای این ویرانه؛ ساکن است دشمن ِ جانم؛ در کجا مخفی شده است که صدای اش را از هزار توی زمان می شنوم! اما ردی از حضورش در هیچ کجا؛ نمی یابم؛ مگر با دردی جانسوز همراه باشد! عبوری گزنده و تلخ...این چه جنگی بود که من آغاز کردم مردنم را!