دنیای تو!
به گمانم در خوابی عمیق افتاده و مانده ام! گاهی بیدار می شوم و گرگ و میش هوای اطراف را می نگرم! با این خیال که هنوز در همان شبی که با تو بودم؛ هستم؛ نیمه هشیار دوباره در آن دنیای غبار آلود فرو می روم! در سکوتی طولانی و بی هیاهو که جز صدای تو هیچ نمی شنوم! از تمام اطراف؛ تمام ساکنان زمین؛ با طعنه و با صدای بلند مرا با کلامی آلوده به دشنام صدایم می زنند! اما من با تو و در دنیای آرام تو غرق شده ام! هیچ خبر از چیز دیگری ندارم! من از آن ِ این جهانم؛ نه جهانی که آن مردمان دارند! و گمان نمی کنم تا در آغوش دلخواه توام؛ به هوای دنیای بیرون؛ این دنیای خیالی ام را ترک کنم...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۰ ساعت 23:27 توسط آقای ar.ja
|