باور نمی کند دلم!
باور نمی کند دلم؛ که رفته ای برای همیشه؛ از این سرایی که برای تو ساخته بودم در تمام عمر؛ کاخی از مرمر و شیشه؛ تصویر چشمان تو در تمام ِ آن آجرهای کوچک ِ شیشه ای که روی دیوارهای خانه نشسته اند؛ نقش بسته است! چگونه نشناختی؛ چگونه رفتی و درنیافتی که اینجا؛ خانه توست! و من غریب و بی کس نشسته ام اکنون؛ در میانه این سرسرا که از حضور چشمان تو پر است! در و دیوار مرا نگاه می کند و من هیچ را در آغوش می کشم؛ با بازوانی که به هر پلک زدنی گشوده و بسته می شود! پر از خالی؛ تو حتی خیال ِ تن ات را هم اینجا؛ کنار چشمانت؛ جا نگذاشته ای تا امروز که سکوت مرگ آلودم را رد ِ عبور بهار از مقابل پنجره ام می شکند! در آغوش گیرم به یاد تو...!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۰ ساعت 8:38 توسط آقای ar.ja
|