بي حساب بخشيدي؛ بي حساب و كتاب بخشيدي! بي كم و كاست از هرچه با خود داشتي؛ و من حقدر حقير بود دستانم؛ از پذيرش موهبتي كه روي دستان خود؛ براي عشق پيشكش كردي! سكوت را اگر كه يك دنيا؛ گفتني در كلامش پنهان است؛ بگو كه در ميان بوسه هاي داغ من از لبان تو؛ سكوت كنم! كه در كلام نمي توان گفت؛ آنچه در بهشت گشوده ِ دهان توست! بوي باغ و گلستان؛ جز قطره؛ در دريايي مُشكين نيست! از آنگونه كه بوي تن تو از پنجره گشوده ِ لبانت؛ فواره مي كند در جان ِ تشنه ام! بي وقفه مي نوشم از عطر تن ات؛ از كوير آمده مي داند حال اين تشنه كام را...! نشسته ام در تمام عمر؛ مست و مدهوش؛ به زير ريزش اين موسقي بي كلام را...!