به تهران؛ به این شهر پر رمز و راز حسابی دل بسته ام! از او که دور می شوم؛ چون آغوش پر مهر مادر؛ دوباره دلتنگ اش می شوم و این خیال که پیشش بازگردم و فرو روم در آسودگی و بی خیالی آن دریای مهربانی؛ رهایم نمی کند. تاکنون اهل سفر بوده ام و شهرهای زیادی را دیده ام ولی هیچ کدامشان آنی نبوده اند که جز چند روز طاقت ماندن در آنها را داشته باشم؛ شیراز شهری است درهم که اگر آن دو مقبره و چند باغ را نداشت؛ به آسانی می شد از کنارش گذشت و رفت مقصد بعدی! تبریز که هنوز در همان ابتدای ورود؛ با آن خاک رنج آور کناره جاده اش؛ غصه را مهمانت می کند به جای شادباش! مشهد و اصفهان و کرمان هم از یک قماش اند انگار؛ خشک و بی روح! شهرهای بی قواره جنوب هم‌ که جز دریا؛ حرفی برای گفتن ندارند؛ بیش از آنکه بشود شهر نامشان نهاد؛ به آلونک هایی می مانند که کنار ساحل؛ به صف شده اند! تهران اما شهری است که دریا و کوه و صحرا را باهم یکجا دارد. این دنیای چهارفصل شهر ایده آل من است؛ برای هر کدام از دل گیری ام؛ پناهی دلخواه فراهم‌ آورده است؛ این جانپناه همیشه ام...