نجوا!
اینکه سال؛ نو شود و تو نباشی؛ غم تازه ای نیست. اینکه گره بزنم زلف دلخواه تو را در نگاه خیس از عبور اشکهای گرمم؛ نماز تکراری هر روز من است که روز عید اما یکبار برای تمام سالم خواهم خواند. حتما به این امید ِ واهی که تو خواهی آمد. هر چند که خوب می دانم؛ آنچه از دست می رود عمر و امید من است و آنکه هرگز نخواهد آمد تویی. حتی اگر تمام کوچه های شهر؛ از آن ِ چشمان ِ من باشد تمام و کمال. اما امیدوارم؛ دوباره آرام در گوشم نجوا کنی؛ که دوستم داری برای گفتگو؛ دوست داشتنی که برای من؛ تا همیشه ِ زمان؛ دلخواه است و آرزو. و تورا چه می شود؛ که دلی منتظر را به آرزوی اش برسانی...
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۰ ساعت 10:34 توسط آقای ar.ja
|