روی نیمکت خیس نشستن تو هوای سرد چه لذتی داره آخه. ولی نشستم. حتما برای نوشتن این پست. و نگاه کردن به دریا و اون رنگهای عجیبی که فقط بعد از بارون تو آسمونش پیده میشه. یه جور رنگین کمون شاید. ولی نه با اون رنگهای مشهورش که همه می دونیم. یه جور دیگه است. چند جور آبی داره. مشکی. سفید. زرد. طوسی. شایدم صورتی  و چندتای دیگه که ترکیب هر کدوم اینا با اون یکیه...

درست در چند قدمی من؛ آب دریا با جوش و خروش؛ انگار که از چیزی یا کسی ناراحته. سرش رو روی سنگهای محفافط ویلاها می کوبه. ولی همونجا میفته و دراز به دراز میمیره. دوباره یکی دیگه همین کارو تکرار میکنه....

خیلی از کارای ما هم مثل همین مرگ موج از قبل می دونیم که چاره ای نداره و حریف سنگ و صخره نخواهیم شد ولی بازهم اصرار به انجامش داریم و مدام سرمون به سنگ میخوره و دوباره تکرارش میکنیم. شاید از جنون و دیوانگیه. شایدهم از تنهایی زیادی که باهامون همراهه همیشه. بازهم داره با نمی دانم تموم میشه جمله...