نمی تونم عین آدم رامو بکشم برم خونه؛ نه؛ اومدم نشستم درست وسط میدون؛ روی چمنا که همیشه پر آدم بود ولی الان بخاطر تعطیلی عید و مسافرت خالیه. یکمی خرید کردم؛ آفتاب جور عجیبیه؛ مثل کسی که چشمش لوچ باشه؛ یه بخشی از خونه های بالای میدون رو برده زیر نگاه خودش؛ سمت پایین اما تو سایه است! از همین اول کاری قشنگ معلومه که سال صفریک شبیه فامیلای قبل از خودش نیست و یه جور خاصیه! انشالا که منم تو این سالی که شبیه سالهای دیگه نیست به آرزوهای یکمی محالم میرسم. واسه من که خدارو شکر خوب شروع شده؛ انشالا ادامشم خوب باشه؛ پایان خوشم خودم میذارم تهش. یکمی با فاصله از جایی که من نشستم؛ یکی داره از نوزادی که رها کرده روی چمنا و میخاد ازش عکس بگیره؛ بوس از راه دور طلب میکنه. گمان نمیکنم بیچاره با این سن و عقلش اصلا بدونه بوس چی هست و چطوری میشه فرستادش. گفتم که سال عجیب غریبی پیش رو داریم...