چطورشد که اینطورشد!
نمی دونم چطور میشه که اینطور میشه! از ساعت ده صبح تا ساعت چهار عصر به جز دو تیکه نیم ساعته؛ همه رو پشت فرمون بودم تا دقیقا از لب دریا بیام برسم به خونه؛ اینجا؛ پشت کوههای بلند البرز؛ تو اون چند روزی که اونجا بودم؛ به زحمت از یازده شب رد میشد ساعت خوابم؛ ولی الان که در خانه ام؛ و ساعت از سه بامداد هم عبور کرده؛ هنوز یک چکه خوابم تو چشمام نریخته! خاصیت این دو مکان؛ که یکی چسبیده به دریاست و دیگری در سمت کویر آرمیده؛ نمی دونم چیه که با من چنین کاری میتونه بکنه! شاید از ذوق و استرس کوه ِ فرداست که پلکام رو هم نمیاد؛ شایدم از آسودگی یا افسردگی بعد از سفر ِ که بیدارم هنوز! خوب که فکر می کنم؛ می بینم انگاری تمام این چار پنج روز اول سال خیال و خوابی بیش نبوده و تازه از اون عالم بیرون اومدم و اگه بیدارم الان؛ خب طبیعیه؛ بعد از چند روز غرق در رویا بودن...