نرفتم!
نرفتم امروز؛ اینجا روی این صندلی نشستن و نوشتن رو حتما ترجیح دادم به کوه. در این هوای نسبتا خنک؛ نمی دانم از چه چیزی هراسان بودم که پا در دامن گشوده کوهستان نگذاشتم و به کار همیشه ام؛ پرداختم. همه هر چه هست به دل ارتباط دارد و بس؛ اینکه همراه دلخواهی نداری که در گرگ و میش صبحگاهان؛ از خواب نوش بیدارت کند و تو را به راه؛ بخواند؛ چیز کمی نیست. حدود دوماه پیش؛ در هوای سرد زمستان؛ بی آنکه زنگ و هشداری از بسته ماندن چشمانم مرا بازدارد؛ از جا برخاستم و راهی شدم به دیدار دوست؛ قراری به وقت صبح؛ که هنوز خورشیدش؛ چشم نگشوده؛ ما دست در دست هم؛ راهی شدیم به آن مکان موعود؛ و خاطره ای شد برای تمام عمر؛ مهربانی بی حد ِ او با دل من؛ بی حضور او دیگر؛ کوه و دشت هم؛ جز زخمی گشوده نیست که بر تن و پیکر رنجورم؛ آغاز به رویش می کند...و من گم کرده ای دارم که هرگز دیگر نشانی از او نخواهم یافت...و آغاز به مردن کرده ام با دردهایی که از دوری دستان مهربانش؛ زبانه می کشد در جان ِ تنها شده ام...