ساعت ۱۲ نیمه شب، دوشنبه ۲۷ اردیبهشت، هوس دیدار از آبشار نیاسر، تن خواب آلوده ام را به وجد میاورد! و من از جا برخاسته دو تن شده، راهی سفر می شوم. از میدان ۷۲ تن قم، وارد اتوبان قم - کاشان، شده در کیلومتر ۷۵ به سمت غرب و یا همان کوههای شبح مانند خفته در تاریکی نیمه شب، به سمت جاده ای که تابلو نیاسر بر سرش نقش بسته خارج میشوم. بیست کیلومتر جلوتر پس از چند دوراهی و سه راهی بی تابلو  و نشانه، در شبی چنین تاریک، گویی به کمک غریزه راهمان را پیدا می کنیم! ساعت اکنون نزدیک ۲ نیمه شب است و من از تنها خیابان اصلی نیاسر که فقط پذیرای شب گردانی شبیه من است، می گذرم، با شنیدن صدای خروشان آب به دیدار آبی که از لوله ای فلزی و بسیار بزرگ به داخل حوضچه ای در کنار خیابان، می ریزد می روم این باید ادامه همان آبشار دیدنی! باشد، حال برای رسیدن به آبشار، فقط چند گام  فاصله است!، به سمت بالاحرکت کرده، در محوطه باز قبل از آبشار پارک می کنم، چند چادر که آرمش آنها حکایت از خواب صاحبانش دارد، و یکی که اکنون در کار آماده کردن چادرش است، همراه با صدای پای آب، تنها میزبانان مایند، چادر را در نزدیکترین سکو به آبشار برپا کرده به داخلش می خزیم، ساعت ۶ صبح با سرو صدای یک رفته گر بد اخلاق محلی، ازخواب بیدار شده، وسایلمان را جمع کرده در صندوق ماشین قرار میدهیم، به دنبال جایی برای صرف صبحانه می گردیم، اما دریغ از یک مغازه اینچنینی،حتی یک بقالی هم باز نیست! به ناچار به یک سنگک بی کیفیت و خامه محلی که در همان سنگکی به فروش می رسد قناعت می کنیم، این امکانات در یک شهر توریستی همچون نیاسر واقعا" ستودنیست! به راحتی تا ساعت ۸ معطل یک صبحانه می شویم، ولی هنوز خبری از بقال و کاسب در این شهر! نیست! با همین داشته ها به سمت کوهی که آبشار زیبا از آن سرازیر است، حرکت می کنیم، مسلما" آنچه در نگاه اول خودنمایی می کند اینست که این آبشار در زمانی نه چندان دور، به دلخواه خود از تمام سطح این صخره عظیم که از رسوبات میلیونها سال پیش، امروزه به شکل سنگ تراورتن درآمده به پایین می ریخته است، اما امروز به اجبار آجر و سیمان از یک آبراهه ای، راهش را به سمت بینندگانش کج کرده است! از کناره آبشار با پله های سیمانی و هم از مسیر سخت تری که از دل صخره، به سمت بالا می رود، می توان یک صعود یکصد متری، در کنار آب و دیدار از غارهای زیبای متروک مانده، در دل صخره را، تجربه کرد، غارهای کوچک با قندیلهای صیقلی که از سقف آویزان است، بیشتر محل گردهمایی زباله های ایرانیان عزیز! است، تا محلی برای دیدن و تحسین طبیعت آفرینش گر! قندیلهای سقف را به طور کامل شکسته و برده اند! نمی دانم شاید برای رعایت ایمنی اندک بازدید کنندگان نامتعارفی، چون من باشد، شاید هم برای آویزان کردن در اتاقهای خانه هایشان! به دیواره غار دست می کشم، گویی روی سنگهای شیری رنگ را با لایه ضخیمی از رنگ روغن پوشانده اند، بسیار صیقلی و زیباست اما دریغ از یک تابلو یا نوشته که بگوید اینان که هستند و اینجا چه  می کنند! از چند غار کوچک خفته در سینه صخره دیدن کرده و به چند دریچه آهنی مجهز به قفلهای بزرگ که به نظر میاید راههای نفوذ به داخل غار "رئیس" که در بالای همین صخره است، باشد، بر می خوریم، از آن شکافها به داخل سرک می کشم اما چیزی دیده نمی شود، راهمان را به سمت بالا ادامه می دهیم، بالای این آبشار زیبا پارک زیباتری با درختان و جویهای آب آرمیده است، تابلوهایی به سمت غار رئییس، و نیایشگاه "چارطاقی" که یادگار دوران باستان، است، دیده میشود، صبحانه خورده به سمت سرچشمه آبشار، راهی می شویم، به گمانم از کوههای بلندی که کیلومترها دورتر از ما ایستاده اند، می جوشد و به اینجا میرسد، باید رفت و دید.