اسیر دست گندم!
آدم با اینهمه منم منم و ادعا؛ اسیر و بنده یه مشت گندمه! هر روز سه وعده به تکرار این رو بهمون میگه این دنیا و روزگار ولی بازهم عین آب خوردن قورتش میدیم و یادمون میره که کی هستیم و چیکاره ایم! در صف نان ایستاده؛ نوشتن از گندم و نان؛ شنیدن غُرهای این مردمان؛ حال غریبی دارد در این سال صفر یک؛ این هم از صبح سیزدهمان...
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم فروردین ۱۴۰۱ ساعت 9:48 توسط آقای ar.ja
|